دوستان زهرا

فرشته هاي كوچك

ديروز به من گفت كه با نگار خيلي بازي كرده. نگار موهاش فرفريه،‌اينجوريه. بهش گفتم : اه من  نگار رو نميشناسم. ايندفعه به من نشون بده.

شاكي شد و گفت: مگه اون دفعه نشون ندادم. نميدونم.

ديروز به من توي سرويس گفت كه پنج شنبه تولد متينه. ميخوام براش هديه تولد بخرم. يه اسكوتر. بعد من به گفتم كه اسكوتر هديه گرونيه و بهتره آدم هديه اش خيلي گرون نباشه. مثلا ميتونيم يه پاك كن بخريم يا كتاب و فرشته من موافقت كرد.

امروز روز جشن اسباب بازي بود و من چادر و روسي و عروسكش زهرا با چادرش و وسايل پزشكي اش رو بردم. البته اول موتورش رو گذاشتم تو كوله. بعد به نظرم رسيد حيوانات مزرعه هيجانش بيشتره و موتور را در آوردم و حيوانات رو گذاشتم تو كوله و آخر سر به اين نتيجه رسيدم وسايل دكتري از همه بيشتر كيف ميده كه با بچه ها بازي كنه.

صبح كه رسيديم دم در كلاس ، نريمان و محمد علي اومدن و با لحن مسخره و شيطوني ميگفتن زهرا اومده، زهرا اومده. اما دريغ از يك لبخند كه زهرا بهشون بزنه همينجور عاقل اندر سفيه نگاهشون كرد. بهد ديدم ته كلاس يه دختر موفرفري نشسته. يادم اومد كه اون نگار بوده.گفتم اون نگاره؟ نگار هم تا متوجه زهرا شد تندي اومد دم در كلاس. آهسته صدا زد زهرا ، زهرا و زهرا گفت الان ميام. گفتم سلام خاله با زهرا كار داري؟ گفت آره يه چيزي ميخوام بهش بگم. گفتم بگو خاله. گفت : امروز تولد متينه.( با لحن آهسته و رازگونه) زهرا هم با خنده گفت: من به مامانم گفتم، بچه!!!!!!! بعد هم كه صداي آهنگ تولدت مبارك بلند شده بود با عجله زهرا رفت تو كلاس. نگار اما برگشت پيش منو گفت من روزنگارشو ببرم؟ گفتم : آره ببر. و بعد كه لباس هاشو آويزون ميكردم ديدم كه مهديار و نريمان ماشيناشونو تو هوا تكون ميدن و هلما سعي ميكرد به ثنا كه عروسك هلما رو گرفته بود نشون بده چه طوري به اون عروسك شيشه شير رو بده. و زهرا هم يه چرخي زد و بعد گويا درباره آمپولي كه آورده حرف ميزد و قهقهه ميزد. نگار آروم بهش گفت: برو مامانتو بوس كن. و زهرا اومد منو بوسيد و بدو رفت سراغ بچه ها.

كيانا خيلي شيطونه اما به نظر مياد نگار آرومتره.

و من ميدونم كه ظاهرا موقع خوابيدن حتما تشك كيانا بايد كنار تشك زهرا باشه و البته اين به اصرار كياناست.

و عصرها كيانا اونقدر منتظر ميمونه تا زهرا بياد و با هم به سمت سرويس ها بدوند و البته كيانا تمام راه را ميدوه. و در اون بين اگه يهو مهيار ببينتشون سعي ميكنه گلوله برفيشو به سمت اون­ها نشونه بره(اي مهديار شيطون)

و اگه هلماي نازي ببينه زهرا رو، مياد كه دست زهرا رو بگيره.

تا حالا اما نديدم زهرا بخواد بروز محبتي به همكلاسي هاش بكنه به جز محمد كه تو حياط زهرا بوسش كرده بود. در حاليه من گاهي واقعا وقتي ميبينم در جواب ابراز محبت دوستش ميگه اه نكن دلم و اسه اون يكي بچه ميسوزه. نه اينكه دوستشون نداره اما دوست داره بيشتر بدوه دنبالشون و بازي كنه تا هي بغلش كنند. شايد هم احساس ميكنه كه مگه بچه است ؟  

 

 

 

 

 

 

خورشيد

چند روز پيش الويه درست ميكرديم و زهرا جان هم برام تخم مرغ ها را رنده ميكرد. در اون بين گفت : من خورشيد تخم مرغ رو دوست ندارم!!!!!!

نقاشي

ديشب برامون چند تا نقاشي جالب كشيد. يكي حسين عزيز دل ها،‌كه حسين عزيز دل ها را كشيده بود كه شمشير دستش بود و داشت پرواز ميكرد بره آدم بدها را بكشه. و البته دندون­ها و انگشت­هاي دست و پاي حسين عزيز دل­ها را هم كشيده بود.

 يكي ديگه هم كه گفت اين يكي پيامبره كه رفته كنار دريا و رفته ماهيگيري و اينجا درياست و اين هلولاست كه پيامبر رو ميندازه تو آب و اين هلولا از تو ظرف در اومد و يه جايي هم چيزي شبيه مربع كشيد و گفت اينو پيامبر كشيده كه هلولا نتونه بياد تو مسجد‌( احتمالا ماجراي حضرت يونس و كارتوني كه غول از كوزه وسط دريا در اومده بود با هم قاطي پاطي شده بود..)

مهيار كوچولوِ

جديدا يه قابلمه ميذاريم جلوي يخچالمون كه زهرا بتونه خودش از آب سردكن آب برداره. خانوم بعد از اينكه آب ريختن تو ليوان و نوش جان كردن فرمودن: مامان اگه مهيار بياد ميخوام بغلش كنم بذارمش رو اين  كه برا خودش آب برداره. آخه مهيار خيلي كوچيكه، بچه است.. و با انگشتاش يه ذره رو نشون ميده و ميگه كوچولوِ . و بعد انگار به نظر خوشدم رسيد مهيار هم از خودش قد و وزنش بيشتره. ميگه : مهيار سبكه، آخه كوچولوِ من ميتونم بغلش كنم.

برف اومده

آخرين روز پاييز ننه سرما اومده بود مهدكودك و يه اسپري داشت كه ميزد و برف مي اومد. ننه سرما كمرش درد ميكرد و عصا داشت.

و خلاصه

بعد از گذراندن شب چله و خوردن هندونه و لبو حافظ خوندن مامان و سرانجام شعر خواندن هاي من، امروز برف اومد

و اينگونه در ۱۱امين روز زمستان زمين سفيد پوش شد.

صبح از ذوقم تو سرويس بيدار شدمو همه راه تو مهدكودك پياده اومدم و به مامان گفتم كه من برف رو خيلي دوست دارم. بارون رو هم خيلي دوست دارم كه بريزه رو سرم بعد بريزه روي صورتم.

و مامان قول داد كه امروز زود مياد دنبالم و يه برف بازي حسابي داريم. خانوم  مربي هم كه آماده بود و چند روز قبل كاغذهاي گرد سفيد را داد ما بريديم. يه روزي هم روي كاغذ آبي چسبونديمشون و سرانجام بدو ورود به كلاس اون هارا داد دست ما كه برا آدم برفيمون چشم بذاريم و برف بكشيم رو كاغذ.

امروز روز خوبي خواهد بود . مطئنيم.

خدايا به خاطر اين همه زيبايي و آرامش هزار هزار مرتبه شكرت.