نی نی جونی ما
درباره زهرا کوچولوي ما
اولین نقاشی دیواری تموم شد

این کاغذ رو مامان چسبوند به در که من بتونم راحت نقاشی کنم. من هم یه عالمه " ما " روش کشیدم که میبینید. بعدش هم تو این عکس دست نی نی رو گرفتم و مداد شمعی رو هم گرفتم و دارم با نی نی نقاشی میکشم.
هر کی میآد خونمون باید یه نقاشی حتما بکشه.
رفتیم هفت چنار، ما ...ما
یه عالمه ما... اونجا بود و من هی میدویم این ور واونو ر و ما ها رو نشون میدادم



من اونجا فهمیدم که ماهای خیلی خیلی متفاوتی وجود داره با شکل های مختلف.
اما اونا هیچ صدایی از خودشون در نمی اوردند که من صداشون رو یاد بگیرم.البته من به جای همشون هی گفتم ما .... ما...
یلدا یعنی یه هندونه خنده
یلدا یعنی بعد از چند ماه هندونه بخوری.

یلدا یعنی کشمش بخوری ، لمیوه بخوری، بستنی بخوری، اتل متل توتوله به عالمه بازی کنی، بدو بدو بازی کنی، شادی کنی، بخندی، کیک تولد بخوری، یه عالمه عکس بگیری
آخرش هم چشم هات چرک بکنه و باز نشه و سرما بخوری. این هم جز شب یلداست دیگه مگه نیست؟
مامان میگه نه نیست . اما
یلدا خیلی خیلی گذشت. به نظر من که بستنی و هندونه و ترشی بخوری میارزه حالا تهش یه سرمای کوچولو( مامان میگه همچین هم کوچولو نیستا) بخوری
آ
اولین یلدایی که حالیم میشه
دیوان حافظش رو هم گذاشته وسط وسایل هاش که با خودش ببره. قراره به جای قصه خوندن امشب برام حافظ بخوه. یه فال واقعی بگیره نه از این کتاب های فال حافظ که ملت دارند و وا میکنند و شعرهای حافظ رو نخنوده فالش رو میخونند که چقدر هم بد تعبیر میکنه حافظ رو.
مامان قراره دهمین یلدای دوری رو برام جشن بگیره و نذاره هیچ کس و هیچ چیز این یلدا رو خراب کنه برام و یه یلدای واقعی برام برگزار کنه همون جور که مامان جون و بابا جون همیشه براش یلدا میگرفتند و یلدا براش شده خاطره شادترین شب سال ، شبی پر از خنده.
میگه چون حالا دیگه مادره وظیفه داره یکی دیگه رو شاد کنه.
اولین رستوران من
بابا خلاصه شیرینی حکمشو به ما داد. خیلی رستوران جای خوبی بود. من برای خودم یه صندلی مصوص داشتم و سیب زمینی و دوغ خوردم و هی به بقیه نگاه کردم. بقیه هم به من نگاه میکردم. یه ذره هم آواز خوندم و ذوق کردم.


بعدش هم که ماهی داشت این رستورانه. ماهی ماهی
من دوستشون داشتم ماهی ماهی
آسیای سوم
کلمات جدید من:
بخورم
خوردم
عباسی بندازه ( شعر تاب تاب عباسی)
خواب
کار (ماشین)
هر چی هم که گاو ببینم میگم هی ما ما
بع بعی هم که بع بع
آسیای دوم
امروز میریم شمال.آخه فردا باید برم واسه دایی حسین زن بگیرم.![]()
اولین چادر نماز من
اولین عکاسی
مامانی همه مدرک و نبوغ و استعدادشو به کار گرفته که بتونه پوستر واسه نمایشگاه رسانه های دیجیتال طراحی کنه و خیلی خوشحاله از اینکه فوق لیسانس برق گرفته چون نهایت استفاده از استعدادهاش تو محل کارش میشه. ![]()
و اینه که اصلا وقت نمیکنه برام بنویسه![]()
اما من براتون بگم که
چند وقت پیش ها رفتم عکاسی. عکاسی یه جای جالب برای بازی کردنه . برق ها رو خاموش میکنند توش که لابد همه بخوابن. اما هیچ کی نمی خوابه.
بعد یه عالمه وسیله توش بود. کاه ریختن توش. مثل خونه بابا بزرگ بابایی.
بعد یه آقایی یه گوشه ای قایم شده بود و هی منو صدا میکرد و حواسمو پرت میکرد و تا نگاش میکردم فلش میزد.
نتیجه یک ساعت بازی قایم موشک با آقای عکاس و عمه و بابا و مامان شد سه تا عکس که در اولین فرصت براتون میذارمش.
بریم ماسه بازی
با عرض پوزش تا خرید هاست عکس هام نیست
کوچولوهای سفید
یه خبر جدید خلاصه بعد از کلی روز که شکممون شل کار کرد و حساببی سوختیم یه دندون جدید هم یه کوچولو سرش در اومد. حالا شدم زهرا ۴ دندون
آی خدا معلوم نیست تا همه دندونام در بیاد چقدر طول میکشه. هنوز البته نذاشتم مامانی یه عکس از این کوچولوهای سفید تو دهنم بگیره . حالا شاید بعدا گذاشتم.
یکی و نصفی دندون
از هفته قبل یه دندون جدید کوچولو اومده و اون یکی دندونمو از تنهایی در آورده . حالا دیگه وقتی میخندم خوب دیده میشه و مثل خرگوشها میشم.
با این دندون هام کلی واسه خودم میوه گاز میزنم، بیسکویت گاز میزنم و غذا میخورم.
خلاصه من هم از زهرا یه دندون تبدیل شدم به زهرا یکی و نصفی دندون![]()
شمال رفتم زیارت
شمال رفتم خونه برادر امام رضا مهمونی. خیلی خوش گذشت.
عکس یکی از تولدها
سلام . گفتم که من سه تا تولد امسال داشتم. این هم عکس یکی از تولدهامه که مامان جون کرج و ...اومده بودن خونمون. من اصلا از کلاه خوشم نمیاومد که بذارم سرم. میبینید چقدر چیز خوشمزه جلومه اون وقت میخوان من رو صندلی آروم بشینم.
جشن دندونی من
جشن دندونی اینجوریه که بالا سر نی نی ها آجیل و برنج سرخ کرده میریزند و بعد جلو نی نی وسایل مختلف رو میذارن که هرکدوم رو اول برداره همون کاره میشه. مثلا اگه قیچی برداره خیاط میشه.
من هم اول خودکار رو برداشتم اما تو عکس رو نگاه کنید مشخصه تقلب کردند و خودکار رو جلوتر گذاشتند.
بدو بدو
خلاصه یعنی من هم ۱۳ ماه و ۹ روزم بود که بطور کامل به راه اومدم.
حالا هی بدو بدو
تاتی تاتی بدو بدو
اما از اون روز به بعد دیگه راه نرفتم . البته منظور بدون کمکه وگرنه من که همش دارم راه میرم. حالا چند روزیه مامان هی چند قدمی من میمون هو میگه افرین زهرا جونم بلند شو بیا بغلم. من هم بلد میشم و یه یه قدمی میرم اما دوباره از ترس میشینم.آخه میترسم بخورم زمین.
الان ها هر وقت هم که از راه رفتن یا نشستن خسته میشم برا خودم تو خونه دراز میکشم وسط هال و بازی میکنم. البته در بیشتر این مواقع هم عروسکم با من هست.
من کمک کردن به بقیه رو هم خیلی دوست دارم. مثلا وقتی مامان سفره رو پاک میکنه من هم با سفره پاک کن روی سفره رو پاک میکنم یا با دستمال کاغذی صروت عروسکمو پاک میکنم موهاشو شونه میکنم...
عكس هاي من شمال ...13-14-16 خرداد90
من اسباب بازيهام و به بچه هامي دم



من و ني ني صدرا

چه خوشگل گريه مي كنم

وقتي با خاله زهرا دالي بازي مي كنم

من يه دختر متشخصم

كيك خوردن چه مزه اي داره


همه با هم د د د ...



ني ني جوني وبلاگي است درباره عزيزي که در راهه