ماجراهای من و مامانی

من و مامان دو نفري ماشينو بر ميداريم و ميريم به تره بار، در راه چون قبلا گفتند به من كه من حواسم باشه و به مامان بگم كدوم ور بره با هر سوتي مامان به جاي بابا مدام ميگم: چي شد؟ چرا ماشين صدا ميده؟ و سوزنم رو صفحه همينجور گير ميكنه.

در تره بار:

مامان ليمو هم بخر. مامان بابا انجيري دوست داره بخر. مامان موز هم بخريم. ( و هموني كه من ميگم را بايد برداريم) مامان بلال ميخري؟  و در ممنزل هلو انجيري نميخوريم چون بابا هلو انجيري دوست داره و من دوست ندارم. من هلو دوست دارم( اما هلو نخريديم كه)

 و البته گاهي هم وقتي جايي ميريم :

مامان اون نقشه رو بده به من بگم كدوم ور بايد بريم.( ونقشه رو متفكرانه نگاه ميكنم،‌بريم مستقيم)

لباس عروس

من نشسته بر صندلي مصخوصم، سرها به سمت عقب لم داده،:

مامان دلم ميخواد لباس عروس بپوشم. برم با زندايي شقايقم برسقم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چيزهاي زيادي هست براي تجربه كردن و ديدن. گفته بودم مامان كتاب دايره المعارف حشرات رو برام خريده. اونجا تار عنكبوت رو ديده بودم. ديروز هم توي باغچه خونمون تار عنكبوت رو ديدم. مورچه ها رو از نزديك ديدم كه با سرعت كار ميكردند. . مورچه هاي كوچيك و بزرگ. ديدم چه جوري يه چيز خيلي بزرگ رو رو سرشون جابجا ميكنند.

راستي سه چرخه سواري رو كامل ياد گرفتم. حتي ياد گرفتم كه دور بزنم.

بعدش هم با مامان رفتم و مامان برام جايزه خريد.

خيلي وقته اسكوتر ميخوام و به مامان ميگم برام بخره. اون هم قول داده در اولين فرصت. ( انگاري منتظره من 4 سالم بشه بعد)

ديشب شعرهاي مهدم رو هم تمرين كردم كه امروز از خاله نوري جايزه بگيرم.

راستي نگفتم كه الان بلدم خيلي خوب عكس بگيرم.

بخور

ديروز مامان بهم گفت كه انگشت كوچيك دستم داره بهش ميگه كه كباب بهش نرسيده و همه رو انگشت توپول دستم خورده. خلاصه كلي كباب خوردم كه به همه انگشت هام برسه و به زانوها و انگشت هاي پاهام برسه.

بعدش هم پسته و بادوم هاي توي ظرف شروع كردند به گريه كردن كه چرا زهرا ما را نميخوره و من گفتم ميخورمشون . اون ها هم رفتند توي صف ،‌گاهي هم عجله ميكردند،‌نق ميزدند، گاهي ميرقصيدند و شادي ميكردند و چند تايي با دوست ها و گاهي با مامان هاشون مياومدند تو دهن من.

بازي با عروسك هاي انگشتيم رو هم خيلي دوست دارم،‌ننه پيرزن،‌حسين آقا ،‌موطلايي ، داداش و... خيلي كيف ميده. اونها همش درمورد كارهاي من از مامانم يا ننه پيرزن سوال ميپرسند. مامان ازم پرسيد اينا واقعيا؟ چه سوالي واقعا. من هم گفتم . وقتي تو دستت ميكني حرف ميزنند.

در كل همه موجودات براي ما زنده تر از اوني هستند كه شما ها فكر ميكنيد.

محمد طاها پیدا شد و به آغوش خانواده بازگشت

من و باب اسفنجی

يه چيز ميگم باورتون نميشه. باب اسفنجي اومده بود نمايشگاه. من هي بغلش كردم و گفتم باب اسفنجي جونم و ازش جدا نمي شدم. يه موجودي هم بود كه من اول فكركردم گربه است و بعد چون شاخ داشت گفتم گاو بوده و منو بغل كرد و عكس گرفتيم و من ديدم تو دهنش انگار يه نفر هست و از مامان پرسيدم كه اين تكرسناكه؟ و  او ن چي بود تو دهنش بود؟ عروسك كلاه قرمزي هم بود. يه توپ گند ه هم بود كه كلي روش بپر بپر كردم. خلاصه خيلي خيلي خوش گذشت.

مذهب من در واقع تقلیدی از همه

مامان وبلاگمو ميخوند و ديد كه چقدر افتخار ميكرده كه تولدم مولودي بوده و من با آرزوهاي مذهبي اون بزرگ ميشم. و ياد الان من كه افتاد خنده اش گرفت.

 من كه رژ ميزنم، لاك ميزنم و با هر آهنگي قر ميدم كه بيا و ببين.

 يا با آهنگ ايشالله ايشالله خوشه كيف ميكنم و همه رو مجبور ميكنم بيان با من برقصن و تازه ميگم پاهاتو اينجوري كن ، اونجوري كن. قديما ميگفتم از نرگس ياد گرفتم جديدا هم ميگم از درسا ياد گرفتم.

و البته

وقتي دارم از خونه ميرم بيرون تا مامان چادرش رو بر ميداره من هم  تو گرما چادر ميپوشم و با چادرم ميشينم رو صندلي ماشينم و بچه هام رو هم بغل ميكنم( خرسي،‌ناناسي و گربه ،بچه مامان) و گاهي هم يه ساك بزرگ بر ميدارم و توش از توپ و كتاب و لباس و عروسك و كلي خرت و پرت پيدا ميشه و همه اينا رو مثلا تا تره بار ميخواهيم بريم بر ميدارم و البته مامان بايد برام بياره.

يا تا مهمون مياد ميدوم و ميگم مامان بدو اومدند ميخوام روسري سر كنم و يا بيرون و مهد كودك ميرم با لباس آستين حلقه اي و دامنم يه روسري هم ميپوشم كه يه تار مو هم نبايد ازش بياد بيرون وگرنه ناراحت ميشم.

يا من هم ميرم سجاده ام رو ميارم و پهن ميكنم وهي ميگم: اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم. و حمد و سوره ميخونم و آخرش خودم رو تكون ميدم و تسبيح ميزنم و بعد براي مهيار دعا ميكنم كه خدايا حال مهيار خوب بشه.

يا تا بابا مي آد قران بخونه رحل قرانش رو برميدارم و ميگم من بخونم و بعد از اون اگه كسي نماز ميخونه بگم بيا قران هم بخون.

 و از سويي تا بابايي ميره نماز بخونه پشتش منتظر واي مي ايستم كه بپرم پشتش و آويزون بشم .اين كار هميشگيه

اينه تركيبي از دين و ضد دين( البته به تعبير بعضيا ،‌نه به تعبير مامان)

 

دو نفر و یه نفر

من خيلي آشپزي كردن رو دوست دارم. خداييش هم درست و حسابي به مامان كمك ميكنم. مثلا اگه بخواد كتلت درست كنه تخم مرغ رو براش ميشكونم. و نمك و فلفل و ادويه رو ميريزم و با قاشق همش ميزنم.

مثلا روز اول ماه رمضون همه گوشت ها رو براش چرخ كردم( واقعا اين كار رو كردما) و حبوباتي كه پخته بود رو چرخ كردم. بعدش هم ريختم توي پلاستيك. يا اينكه گوشت قلقلي درست ميكنم براش. سوخاري درست ميكنم و هزاران هزار كار ديگه.

الان ديگه واقعا به عنوان يك نفر سوم مامان روي كارهام حساب ميكنه. يعني كارهام ديگه خرابكاري نيست كه بعدش بياد دنبالم و جمع كنه.

چند روز قبل هم با كمك مامان نون درست كرديم. و بعد هم تكه تكه كرديمش و روش خامه گذاشتيم و اسمش رو گذاشتيم نون خامه اي و بعد خورديمش. مامان فقط مواد رو توي ليوان به من داد و من همه رو اضافه ميكردم و درست ميكردم.

البته سابقه آشپزي كردن من به خيلي وقت بر ميگرده. اما تا چند ماه پيش آخرش به خرابكاري ميانجاميد و مثلا صبر نداشتم كه بپزه و بخورمش يا ميخواستم خودم هم توي روغن بريزمش و آخرش يه ذره با مامان دچار مشكل ميشديم. اما الان ديگه اينجوري نيست.

تازه فقط آشپزي نيست ،‌من واقعا خونه رو مرتب ميكن. روي ميزها رو دستمال ميكشم. مثلا وظيفه دستمال كشيدن بالكن با منه واقعا. با يه دستمال پر از آب ميرم و هي دستمال ميكشم. ميتونم براي مامان ميز رو تا جايي كه ميشه بچينم. حتي وقتي مهمون ميخواد بياد دستمال توي ليوان ها بذارم و البته ظرف هم كه ميشورم.

لباس كثيف رو ميندازم توي ماشين. توش پودر ميريزم. روشنش ميكنم يا سالاد درست ميكنم. تو پهن كردن لباس ها بهش كمك ميكنم. خلاصه واقعا يه نفر سوم هستم. يه نصفه نيستم ،‌يه نفر كامل با عقل كامل.

به قول مامان: اگه شما نبودي كي به من كمك ميكرد؟

 و من با افتخار: هِچ كس

دو تا چشم بینا

تبادل اطلاعات درسا و زهرا تا جزئيات جزئيات.( لابد درسا هم ميدونه ماشين ما چيه ):

ماشين باباي درسا پرايد بود، ماشينشو داد به همكارش . ال 90  خريد مثل بابا جون من.

 

دو تا چشم كه همه چي رو ميبينه مو به مو و همه چي رو به خاطر ميسپاره مو به مو و مجددا بيان ميكنه مو به مو:

عمه جون مامان با ماشين زد به يه خانومه بابا دعواش كرد.( خداييش موقعي كه اين اتفاق افتاد هيچ عكس العملي نشون نداد. قضيه مال 15 روز قبل بوده)

در جستجوی پسر عزیزمان محمد طاها

 
پسر کوچولویی به اسم محمد طاها دیگه تو آغوش گرم خانواده اش نیست. تو رو خدا این مسائل رو جدی بگیریم. این وبلاگ رو هم حتما چک کنید.

آداب معاشرت

مامان يه كتاب خريده به اسم دايره المعارف آداب معاشرت. توي اين كتاب ياد ميگيريم كه چرا بايد با ادب باشيم،‌كلمات جادويي چيه، در هر موقعيتي چه رفتاري درسته. كتاب خيلي خيلي جذاب نوشته شده و من هم حسابي ازش خوشم مي­ آد. البته من كلا از كتاب خوشم مي­آد.

در انتهاي كتاب بخشي داره با عنوان زياده روي نكينم. در اين قسمت ميگه كه مثلا چه رفتاري زياده روي در مودب بودنه. يه نكته خيلي جالبش هم اينه كه : اگر كسي به شما هديه اي داد و از اون خوشت نيومد ازش تشكر ميكني اما مجبور نيستي ازش استفاده كني. خلاصه اينو ميخواستم بگم:

شب مامان داشت برام اين كتاب رو ميخوند و رسيد به اينجا كه: اگه كسي اذيتت كرد كه ديگه ازش تشكر نميكنيم.

 و من گفتم: من به خاله بيگي گفتم دروغگو و او گفت مرسي!

مامان: اون منظورش چيز ديگه اي بود. شما چرا به خاله بيگي گفتي دروغگو؟

من: گفتم مامانم و بابام اينا رو به من ياد ميدن. اصلا ميرم به مامانم هم ميگم!

رفتم برج میلاد

هفته گذشته دو بار رفتيم برج ميلاد. يه دفعه با خاله زهراجونم،‌يه دفعه هم با مامان جون عمه و بقيه. جشنواره رمضان بود. خيلي خيلي به من خوش گذشت. ساعات اول اولين روز ميرفتم تو جمع بچه ها اما به آرامي. اما ساعات آخر و روز دوم حسابي راه بلد بودم واسه خودم. و حتي با كمال ميل رفتم روي سن كه اسمم رو بگم و شعر بخونم. اون هم با صداي بلند . تو بژر ، بژر ها و نمايش ها و قطار بازي ها شركت كردم. با رنگ انگشتي و گواش نقاشي كشيدم. با خمير بازي آدم و نون درست كردم. با گل رس نون درست كردم و هي كارهام رو تحويل دادم و جايزه گرفتم. رفتم توي يك توپ بادي بزرگ و رفتم توي يه استخر و كلي بازي كردم. قايق سواري،‌سرسره بادي ، استخر توپ و بپر، بپر. رفتم دهكده حيوانات و ستر ديدم؛‌روباه و ميمون و اسب ديدم. رفتم بالاي برج از اون بالا پايين رو ديدم. هي آبشارهاي مختلفي كه درست كرده بودند ديم و به آبها دست زدم. اط پله برقي هي رفتيم بالا،‌هي اومديم پايين. با لباس سنتي خراسان شمالي عكس گرفتم و البته با آقايان  performance كار هم.

رقص عربي و كردي تماشا كردم. جيغ كشيدم،‌دويدم و دست زدم.

خلاصه خيلي خيلي خيلي به من خوش گذشت.

( مامان به اين نتيجه رسيده كه اين جشنواره تو رشد اجتماعي من خيلي موثر بوده)

 

چه میکنیم با بچه ها

من شب تو تختم قبل از خواب: مامان، من رفتم دستشويي خاله بيگي ياشار رو از سالن ما انداخت بيرون. چون ياشار جيغ ميزد. من گفتم برم خونه گريه ميكنم. مامان تفنگمو بده فردا ببرم مهد خانم بيگي رو بكشم كه ياشار رو انداخت بيرون.

( توجه كنيد كه اين ياشار بچه دوست داشتني اي براي زهرا نيست ،چون همش غر ميزنه كه ياشار بچه بديه و بچه ها را ميزنه، ... پس اين بود دليل بد اخلاقي دو ساعته زهرا وقتي از مهد برگشته بود)

من ومهیار دوستم

خاله ليلا توسط مامان برام يه جليقه شنا فرستاده. از ديدنش خيلي خوشحال شدم و باهاش رفتمن بلافاصله حموم. و مدام ميگفتم مامان من هميشه از اينا دوست داشتم داشته باشم. خيلي دوست دارم ماماني. مامان گفت اينو ميشه دريا بپوشي. و من گفتم : مامان برا مهيار هم يدونه از اين كوچولوها ميخري؟ مامان به مهيار هم اجازه ميدي بياد درياي ما؟ براي مهيار هم ميخري بايد درياي ما بپوشه بازي كنيم؟

چه كنم كه دلم كوچيكه و برام اين حرف بزرگترها كه باز هم رو ميبينيم جديه. و هر وقت خونه رو تميز ميكنيم مي پرسم: مامان مهيار مي آد خونه ما؟ ما ميخوايم بريم؟ مامان ما كي ميريم ؟ خونه مهيار؟ كي ما رو دعوتميكنند بريم خونه مهيار؟ مامان شب شد نرفتيم خونه مهيار. و همينجور روزها ميگذره و من در مورد مهيار صحبت ميكنم. هركاري كه كيف ميده و رو مبگم مامان ميذازي مهيار هم اينكار رو بكنه؟ برا مهيار هم بعدا تخم مرغ درست ميكني؟ اينو بذارم با مهيار بعداً بخورم و...