یک روز با من

خاله برام تو جاده هراز فرفره خريدم. من و مامان هم شنبه با هم يه عالمه فرفره درست كرديم. يه گلدون هم درست كرديم و فرفره ها رو گذاشتيم توش. اين روزها خيلي بيشتر خودم بازي ميكنم. شايد يه علتش اين باشه كه از ساعت 3:30 پيش مامان هستم. برنامه ما اينه كه مامان ميآد مهدكودك دنبالم و تقريبا 10 دقيقه كنار مهد كودك سرسره بازي ميكنم و بعد دو تا ديوار نوردي دارم. بعدش تو پاركينگ سرويسها يه خوراكي ميخريم. سوار اتوبوس ميشيم و من تا خونه برا خودم شعر ميخونم و حرف ميزنم و البته میوه یا شیر موز ميخورم.

بعدش اگه بشه يه دور هم تو حياط آپارتمانمون دوچرخه بازي ميكنم و بعدش هم كه ميآم خونه و دوباره حسابي بازي ميكنم. يه چيزهايي ميبرم زير ميز ميرم اونجا خوراكي ميخورم و خلاصه يه كارهايي ميكنم كه اصولا خودم ميفهمم يعني چي. بعدشم كه يه ربع به 8 باب اسفنجي سه نفري مبينيم. راستي تقريبا ساعت 7:30 هم شام ميخوريم و بعدش هم ميوه را با بابا ميخورم. ساعت 8:30 مسواك و آماده شدن براي خوابيدن و 9 در تخت و احتمالا 9:30 در خواب. و روز بعد نيز از 5:30 براي مادر شروع ميشود و از 6:30 براي پدر و از يه ربع به هفت براي من. و در آغوش مامان به سمت سرویس میروم و البته ممکن است اون وسط گفته باشم که چادرم را هم بیاورد. توی سرویس هم  همینجور واسه خودم تو دل مامان لم میدم و مامان قصه میگه و قصه میگه و قصه میگه تا برسیم.

رفتيم شمال و يك دل سير بازي كردم. شن بازي

باغ وحش رفتم، سوار كشتي شدم، شهرهاي زيادي رو ديدم و برا خودم زيتون پرورده خريدم و خوردم.

خلاصه كه خيلي خيلي به من خوش گذشت. بقيه مطالب هم بمونه واسه وقتي كه عكس هامو گذاشتم.

زهرا در مهد کودک جدید و کاردستی های زهرا ساز

لمس کنیم و درک کنیم

مامان برام درباره فصل ها حرف زده و قرار شده به من نشون بده برگ هایی رو که زرد و قرمز میشن.

پاییزه و مامان عاشق اینه که منو ببره همه جا که همش تجربه کنم. وقتیاز سرویس پیاده میشیم درباره کپسول آتش نشانی و سطل های شن صحبت کنیم. اگه یه لودر بود بریم از نزدیک و ببینیمش. گچ از روی زمین برداریم. توی گل ها بریم. چوب و برگ جمع کنیم. سنگ های مختلف بردایم. و تو حیاز مهد و پارکینگ خونه بدو بدو بازی کنیم. تار عنکبوت ببینیمُ دست بزنیم بهش. مورچه ببینیم و سوسک و مگس و...

دنیا پر از هزاران چیز جالب و فرصت جالب برای کشف کردن و لمس کردن و فهمیدن هست.

پاییزه

هواي پاييز به قول يكي از همكارهايم خيلي نايسه. بيش از اندازه شاعرانه است. همين جور فقط ميخواي قدم بزني .اون هم با يه كوچولوي شيرين زبون كه دنيا در نظرش خيلي ساده است. كوچولويي كه وقتي ناهار ميبينه فسنجون داريم ميگه ماماني ممنون كه برام فسنجون درست كردي و همينجور موقع غذا خورد به به و چه چه ميكند.

 كوچولويي كه با افتخار با قوطي شامپو پنگوئن درست ميكند و تو ميخواي از شوق بپري هوا كه چه جوري اين فسقلي ميتونه يه بيضي رو قيچي كنه يه ذوزنقه قيچي كنه،‌رنگ كنه و بچسبونه. و بعد پس از درست كردنش مسلما به اين فكر ميافته كه يه بچه هم براش درست كنه. و يه بچه پنگوئن هم درست ميكنه و به باباش ياد ميده چه جوري بايد درست كنه، و تو اصلا ديگه رو زمين نيستي.

همين فسقلي ريزه ميزه اي كه همه چيز براش واقعيه. همه چيز با تخيلش زنده هستند. بادكنكش كه آقايي تو پارك شبيه خرگوش درست كرده رو وقتي مادر خسته و كوفته اونو از پارك بر ميگردونه بر ميداره و شروع ميكنه باهاش حرف زدن و به مادر ميگه مثلا اين ميگه زهرا كجاست. و مادر هم بايد به جاي خرگوش با لحني متفاوت حرف بزنه. ميره قاليچه اتاق رو با خوشحالي لوله ميكنه و مياره تو سالن و به مادر ميفروشه( همه معامله ها رو با سكه هايي ميكنه كه از خونه مامان جون شمال آورده، اين سكه هاي ۱۰ توماني و ۲۵ توماني ، با هركدامشان ميتوان چيزهاي زيادي خريد، ان ها را در كيف و جيب هايش ميكند وهمه جا ميبرد و مطمئن است كه اگر مادر پول كافي بريا شهربازي نياورده باشد او پول دارد ،‌چون پول هايش خيلي زياد است) و بعد كشف ديگري ميكند و به زير قاليچه ميرود و ميشود قايم باشك و و پس از مدتي نوبيت با خرگوشي بازي ميكند و بعد نوپت پنگوئن هاي خود ساخته اش ميرسد كه بياورد داخل بازي و حتي با آنها خمير بازي هم ميكند.

و حتي تر موقع شام كه ميشود آنها را بر ميز ميگذارد و آش مينوشد و بعد مدام مادر بايد از زبان دو پنگوئن با او صحبت كند كه آيا زهرا جگر خواهد خورد يا نخواهد خورد. و او هم چگر ها را ميخورد كه پنگوئن كوچك از او ياد بگيرد.

و سر آخر هم با پنگوئن ها و خرگوشي كه گره هايش باز شد ه و پدر براي حل مساله مطرح كرده است كه حالا بادكنك يه مار شده از صندلي ميپرد پايين و همينجور يه بند تا موقع خواب با اين ها بازي ميكند و اسباب بازي ها و عروسك ها و بچه جديدش را به آنها نشان ميدهد، تا اينكه مار ميتركد.

و سرانجام كه تصميم ميگيرد بخوابد و پيش از آن مادر مدام توضيح داده است كه شما مسئول اتاق خودت و وسايل خودت هستي و پس از آنكه ماشين هايش را به صورت قطار وري پله دستشويي چيد( و مادر و پدر بايد حواسشان جمع باشد كه يه ماشين هم خداي نكرده سقوط نكند) و رضايت داد كه باقي چيزها را جمع و جور كند موقع گذاشتن پنگوئن ها در كمد نگاهي متفكرانه به آنها مياندازد و رو به مادر ميگويد اينا چرا چشم هاشون اينجوريه چرا ترسناكند؟

و اينگونه پس از مسواك زدن و ۴ تا كتاب خواند به خواب عميق ميرود و مادر شانس آورده چون جگرگوشه اش خسته بوده وگرنه بايد درباره همه وسايل خانه هم قصه ميگفت( پرده ها،‌چراغ ها ،‌شيشه هاو...)

،

یاد گرفته های من

اين دو تا كار خودمه. شما هم مثل ماماني فكر ميكنيد فوق العاده است؟

من بلدم حلزون و بچه با تشك و كالسكه و پتو با خمير بازي درست كنم. ( ديروز براش مو هم درست كردم تا شبيه آدم هاي بد نباشه)

بلدم يك مربع كه روي كاغذ كشيده شده رو به خوبي با قيچي ببرم.

بلدم با مقوا و چسب يه ني ني درست كنم و همه اجزاي صورت و بدنش رو هم خودم ببرم.

ميتونم روي نقشه ايران كه مامان ميكشه شمال و تهران و مشهد رو تقريبي نشون بدهم و رنگ كنم.

بلدم با مقوا پرچم ايران درست كنم و پرچم ايران رو نقاشي كنم.

همينطور كه ديديد بلدم پروانه بكشم.

تا 20 ميتونم بشمرم.

مفهوم شمردن رو دارم ياد ميگيرم( نه اينكه تكرار يه سري عدد، بلكه شمارش)

 چهار گوش و سه گوش و دايره رو ميشناسم.

ميدونم از تركيب رنگ آبي و زرد سبز درست ميشه و اگر رنگ ها رو قاطي كنم رنگ جديد درست ميشه.

سوره توحيد،‌حمد و صلوات و دعاي فرج رو بلدم. خیلی زیاد شعر بلدم. از خودم هم شعر میگم و قصه.

در حال يادگيري محاوره انگليسي هستم و خيلي هم علاقمند به ياد گرفتن انگليسي هستم.

راست و چپم رو ياد گرفتم

كتاب هاي زبانم رو ميآرم كه مامان به من ياد بده و كلمات رو باهاش تكرار ميكنم.

آشپزي ميكنم. خمير درست ميكنم،‌نون  و كيك

و خلاصه  مغزم مثل ساعت كرا ميكنه و آماده يادگيري هستم.

دارم آداب معاشرت رو هم ياد ميگيرم.

 

 

مادرانه، مادر يك سه ساله

كي باور ميكرد مادر بودن اينقدر سخت باشه؟ سر و كله زدن با يه سه ساله كوچولو كه گاهي تا حد انفجار آدم رو ميرسونه. كوچولوي سه ساله اي كه مثل گل بهار ميمونه ، مثل يه نسيم خنك توي زندگي ،‌مثل تماشاي طلوع خورشيد كنار ساحل بايد به تماشا بشيني و بزرگ شدن و باليدنش رو ببيني. آره نكته همينجاست كه بايد بيشتر به تماشا بشيني اين آفريده خداوندگار رو تا اينكه دخالت كني.

اما سخته. سخته مادر بودن،‌سخته امانتدار بودن. بويژه كه هنوز خودت تربيت نشدي حالا بخواهي يكي ديگر رو تربيت كني.

من فداي همه لحظه­هات بشم ستاره زندگي من.

خدايا كمكم كن كه امانتدار خوبي باشم. نكنه تخريب كنم چيزي رو در وجود اين فرشته كوچك و يا در هم بشكنمش.نكنه نفس تربيت نشده من تاثير منفي ذاره تو وجود پاك اين فرشته. خدايا كمكم كن كه كمكش كنم در باليدن و بالا رفتن.

سخته خيلي خيلي سخته

گاهي يه حسي به آدم ميگه كه فرار كنه. گاهي آدم با تمام وجود ميخواد جا بزنه. اين آدم كوچولوي من...

عكس هاي آخرين روز حضور من در مهدكودك آهنگ

سلام

اين ها عكس هاي آخرين روز بودن من در مهدكودك آهنگه. درسا،‌هانيه،‌آوينا،‌طنين،‌سام سامي،‌كيان

دروست هاي خوبم كه نميدونم آيا وقتي بزرگ بشيم دوباره همديگر رو ميبينيم؟

و این داستان همچنان ادامه دارد...

ديروز با مامان مامان بازي كرديم و مامان همش غر ميزد، نق ميزد اما من مامان خيلي خيلي مهربوني بودم و همش باهاش كنار اومدم. بغلش كردم بهش خنديدم. گفتم اشكالي نداره، حرف بزن. همه جوره باهاش راه مياومدم. حتي يه دفعه كه غذا درست كرده بودم براش، دستم رو هم بريدم( مثل مامان). مامان رو بردم مهدكودك و بهش گفتم با مهديار دوست نباشه چون ميره روي ميزها...

دلم برا درسا جونم تنگ شده

مامان بچه ها گفتند مامانت برات شير موز نميخره. من گفتم مامانم برام شير موز ميخره. اونا گفتند كه مامانت نمي خره. مامان اينا ميگن من بزرگ نيستم. من كوچيكم.

مامان فردا بريم مهدي كه درسا بود. من دلم برا درسا جونم تنگ شده. برا شكيلا، هانيه تنگ شده. بريم اونجا كه درسا بود.

صبح: مامان من نمي آم مهد شما. من ميخوام برم اونجا كه درسا جونم بود.

و بالاخره صبح پا شدم و رفتم مهد جديدم. البته با چادر و روسري. امروز روز جشن اسباب بازيه. و من يه جعبه پازل برداستم و بردم.

و البته در راه بسيار احساس غرور و شعف كردم كه هركس منو ميديد ميگفت چه دختر خوشگلي. چقدر قشنگ چادر سر كرده. و من در آسمان ها سير ميكردم اين واضح بود.

مهد جدید  وفرصت های جدید

با مهدكودك جديدم خيلي راحتم ظاهرا. با خوشحالي هر روز صبح زود بيدار ميشم و لباسم رو عوض ميكنم و بدو بدو ميرم كه برسم به مهد كودك. فرايند سوار سرويس مشترك با مامان شدن و تو راه چيز ميز خوردن و پياده شدن خيلي برام لذت آوره. به صورتيكه بابا هم همش ميگه كه خيلي روحيه زهرا بهتر شده. شب ها هم كه قبل از 9 ميخوابم.

تو كلاس جديدمون تعداد بچه ها زيادند و اين تغييرات برام خيلي خوب خواهد بود . اينكه كسي دست به سينه من نيست و تعداد بچه ها زياده و هر لحظه مربي رو صدا كنم آماده نيست كه بشنوه و من بايد صبر داشته باشم. بايد تبتونم با بچه هاي بيشتري تعامل برقرار كنم و دوست بشم. به نظر مامان همه اين ها خيلي خوبه و ميتونه حسابي باعث رشد اجتماعي من بشه و از خودخواهي هاي من بيشتربكاهه

ترکی رشتی

بالام جان، تي جان گوربان، بلا مي سر، چرا اين حرفو ميزني بقيه حالشون به هم ميخوره