دخترکم بزرگ شده. الان یک دختر بالنده است. ده سالشه عزیز دلم و من وقتی میبینمش غرق لذت و آرامش میشم.

 

این روزها دغدغه و نگرانی ها بزرگتره. جنسشون فرق داره. دخترم کوچکه اما من میبینم که جامعه اطرافش گاهی باهاش مهربان نیست. میبینم که فهمیده نمیشه و چارچوب های زیادی که میاد به سراغش.

 

دوست دارم ازش محافظت کنم اما تنها راه محافظت واقعی من از اون میتونه این باشع که بهش یاد بدهم چطور با دیگران انعطاف پذیر باشه. اینجوری اجازه نمیده بهش صدمه بزنند.

 

اما دوست دارم برم. دوست دارم دست بچه هامو بگیرم و برم از هرچه سنت و قاعده است. برم اونجایی که به روح اجازه پرواز میده.‌

میخواهم تا اونجا که میتونم ازشون محافظت کنم که پرواز کنند. که پرواز کنند و برن در حامعه اط که بندی به دست و پاشون نباشه. 

 

دخترم پسرم دوستتون دارم

نمايش ماهي كوچولو

ديروز رفتم تئاتر البته با مهيار جون. از تعامل منو مهيار مشخص بود كه حسابي دلمون براي هم تنگ شده بود. حسابي به  هم محبت كرديم. نمايش هم خيلي خوب بود و خيلي به من خوش گذشت. شام هم رفتيم آش خورديم كه البته اون هم خيلي به من چسبيد.

خلاصه وقتي از نمايش برگشتيم شونصد بار مامان نمايش ماهي كوچولو را تكرار كرد.

شما هم بريد نمايش. تو پارك لاله بود. كانون پرورش فكري. بليطش هم ۵۰۰۰ تومان بود كه واقعا خيلي كم بود. اينجوري از چند تا جوون هنرمند هم حمايت كرديد.

 

 

دوستان زهرا

فرشته هاي كوچك

ديروز به من گفت كه با نگار خيلي بازي كرده. نگار موهاش فرفريه،‌اينجوريه. بهش گفتم : اه من  نگار رو نميشناسم. ايندفعه به من نشون بده.

شاكي شد و گفت: مگه اون دفعه نشون ندادم. نميدونم.

ديروز به من توي سرويس گفت كه پنج شنبه تولد متينه. ميخوام براش هديه تولد بخرم. يه اسكوتر. بعد من به گفتم كه اسكوتر هديه گرونيه و بهتره آدم هديه اش خيلي گرون نباشه. مثلا ميتونيم يه پاك كن بخريم يا كتاب و فرشته من موافقت كرد.

امروز روز جشن اسباب بازي بود و من چادر و روسي و عروسكش زهرا با چادرش و وسايل پزشكي اش رو بردم. البته اول موتورش رو گذاشتم تو كوله. بعد به نظرم رسيد حيوانات مزرعه هيجانش بيشتره و موتور را در آوردم و حيوانات رو گذاشتم تو كوله و آخر سر به اين نتيجه رسيدم وسايل دكتري از همه بيشتر كيف ميده كه با بچه ها بازي كنه.

صبح كه رسيديم دم در كلاس ، نريمان و محمد علي اومدن و با لحن مسخره و شيطوني ميگفتن زهرا اومده، زهرا اومده. اما دريغ از يك لبخند كه زهرا بهشون بزنه همينجور عاقل اندر سفيه نگاهشون كرد. بهد ديدم ته كلاس يه دختر موفرفري نشسته. يادم اومد كه اون نگار بوده.گفتم اون نگاره؟ نگار هم تا متوجه زهرا شد تندي اومد دم در كلاس. آهسته صدا زد زهرا ، زهرا و زهرا گفت الان ميام. گفتم سلام خاله با زهرا كار داري؟ گفت آره يه چيزي ميخوام بهش بگم. گفتم بگو خاله. گفت : امروز تولد متينه.( با لحن آهسته و رازگونه) زهرا هم با خنده گفت: من به مامانم گفتم، بچه!!!!!!! بعد هم كه صداي آهنگ تولدت مبارك بلند شده بود با عجله زهرا رفت تو كلاس. نگار اما برگشت پيش منو گفت من روزنگارشو ببرم؟ گفتم : آره ببر. و بعد كه لباس هاشو آويزون ميكردم ديدم كه مهديار و نريمان ماشيناشونو تو هوا تكون ميدن و هلما سعي ميكرد به ثنا كه عروسك هلما رو گرفته بود نشون بده چه طوري به اون عروسك شيشه شير رو بده. و زهرا هم يه چرخي زد و بعد گويا درباره آمپولي كه آورده حرف ميزد و قهقهه ميزد. نگار آروم بهش گفت: برو مامانتو بوس كن. و زهرا اومد منو بوسيد و بدو رفت سراغ بچه ها.

كيانا خيلي شيطونه اما به نظر مياد نگار آرومتره.

و من ميدونم كه ظاهرا موقع خوابيدن حتما تشك كيانا بايد كنار تشك زهرا باشه و البته اين به اصرار كياناست.

و عصرها كيانا اونقدر منتظر ميمونه تا زهرا بياد و با هم به سمت سرويس ها بدوند و البته كيانا تمام راه را ميدوه. و در اون بين اگه يهو مهيار ببينتشون سعي ميكنه گلوله برفيشو به سمت اون­ها نشونه بره(اي مهديار شيطون)

و اگه هلماي نازي ببينه زهرا رو، مياد كه دست زهرا رو بگيره.

تا حالا اما نديدم زهرا بخواد بروز محبتي به همكلاسي هاش بكنه به جز محمد كه تو حياط زهرا بوسش كرده بود. در حاليه من گاهي واقعا وقتي ميبينم در جواب ابراز محبت دوستش ميگه اه نكن دلم و اسه اون يكي بچه ميسوزه. نه اينكه دوستشون نداره اما دوست داره بيشتر بدوه دنبالشون و بازي كنه تا هي بغلش كنند. شايد هم احساس ميكنه كه مگه بچه است ؟  

 

 

 

 

 

 

خورشيد

چند روز پيش الويه درست ميكرديم و زهرا جان هم برام تخم مرغ ها را رنده ميكرد. در اون بين گفت : من خورشيد تخم مرغ رو دوست ندارم!!!!!!

نقاشي

ديشب برامون چند تا نقاشي جالب كشيد. يكي حسين عزيز دل ها،‌كه حسين عزيز دل ها را كشيده بود كه شمشير دستش بود و داشت پرواز ميكرد بره آدم بدها را بكشه. و البته دندون­ها و انگشت­هاي دست و پاي حسين عزيز دل­ها را هم كشيده بود.

 يكي ديگه هم كه گفت اين يكي پيامبره كه رفته كنار دريا و رفته ماهيگيري و اينجا درياست و اين هلولاست كه پيامبر رو ميندازه تو آب و اين هلولا از تو ظرف در اومد و يه جايي هم چيزي شبيه مربع كشيد و گفت اينو پيامبر كشيده كه هلولا نتونه بياد تو مسجد‌( احتمالا ماجراي حضرت يونس و كارتوني كه غول از كوزه وسط دريا در اومده بود با هم قاطي پاطي شده بود..)

مهيار كوچولوِ

جديدا يه قابلمه ميذاريم جلوي يخچالمون كه زهرا بتونه خودش از آب سردكن آب برداره. خانوم بعد از اينكه آب ريختن تو ليوان و نوش جان كردن فرمودن: مامان اگه مهيار بياد ميخوام بغلش كنم بذارمش رو اين  كه برا خودش آب برداره. آخه مهيار خيلي كوچيكه، بچه است.. و با انگشتاش يه ذره رو نشون ميده و ميگه كوچولوِ . و بعد انگار به نظر خوشدم رسيد مهيار هم از خودش قد و وزنش بيشتره. ميگه : مهيار سبكه، آخه كوچولوِ من ميتونم بغلش كنم.

برف اومده

آخرين روز پاييز ننه سرما اومده بود مهدكودك و يه اسپري داشت كه ميزد و برف مي اومد. ننه سرما كمرش درد ميكرد و عصا داشت.

و خلاصه

بعد از گذراندن شب چله و خوردن هندونه و لبو حافظ خوندن مامان و سرانجام شعر خواندن هاي من، امروز برف اومد

و اينگونه در ۱۱امين روز زمستان زمين سفيد پوش شد.

صبح از ذوقم تو سرويس بيدار شدمو همه راه تو مهدكودك پياده اومدم و به مامان گفتم كه من برف رو خيلي دوست دارم. بارون رو هم خيلي دوست دارم كه بريزه رو سرم بعد بريزه روي صورتم.

و مامان قول داد كه امروز زود مياد دنبالم و يه برف بازي حسابي داريم. خانوم  مربي هم كه آماده بود و چند روز قبل كاغذهاي گرد سفيد را داد ما بريديم. يه روزي هم روي كاغذ آبي چسبونديمشون و سرانجام بدو ورود به كلاس اون هارا داد دست ما كه برا آدم برفيمون چشم بذاريم و برف بكشيم رو كاغذ.

امروز روز خوبي خواهد بود . مطئنيم.

خدايا به خاطر اين همه زيبايي و آرامش هزار هزار مرتبه شكرت.

به دوست هام اضافه شدند:

نگار،‌نريمان، آقا سعيد، هلما

ديرور با مامان رفتم ميدون تره بار و مامان گفت ببين هنودنه دارند و من هم براي شب يلدا هندونه ميخرم. و من گفتم آره من ميدونم شب يلدا چيه. خاله گفته

تازه ها

ديشب در آخرين دقايق بيداري وقت يمامان در آشپزخونه مشغول جمع و جور كردن بود بهش يه نقاشي نشون دام كه دوست داشت پر در بياره.

گفتم: مامان ببين يه زنبور كشيدم اين هم بالشه. اين هم عسله داره ميبره بده به خرس ها

ديروز نقاشي مامان و بابا و عمو رو هم كشيدم. رنگال منگال

مامان هم شام برام با نخود كوكو درست كرده بود و برا من و بابا و خوش سه تا خرگوش درست كرده بود و با فلفل و خيار شور و كاهو و قارچو سس هم براشون دست و پا و چشم و گوش گذاشته بود. يه گوسفند هم درست كرده بود. ماست و اسفناج هم درست كرده بود و خلاصه كه من گفتم بابا ببين مامان برام شكل آدم درست كرده و همون اول گفتم اين دو تا براي منه.

و حسابي  با علاقه خوردم. حتي قارچ. كه اصلا خام نميخوردم. حتي فلفل شيرين. و البته قبلش سخنراني كردم كه من فلفل شيرين دوست دارم.

بيشر وتم اين روزها به نقاشي و خمير بازي ميگذره.

ديگه خوب ياد گرفتم كه يه آدم درست و كنم و بارش پتو و تشك وبالش درست كنم.

و البته حتي حلزون.

در نقاشي هم ياد گرفتم پروانه و خونه و درخت و گل بكشم.

 

آخرين روزهاي پاييزه و من بزرگ و بزرگتر ميشم.

و مامان و بابا بزرگ شدنمو باليدنم را تماشا ميكنند.

واقعا ديگه بزرگ شدم. يه آدم بزرگ هستم و بايد همونقدر جدي گرفته بشم و ديده بشم.

مثل بقيه آدم بزرگ ها اط ضايع شدم بيزارم. خيلي از گريه كردن ها و لج بازي هام به خاطر اينه كه احتمالا احساس ضايع شدن به من دست ميده.

مامان و بابا من كه خوابم مدام در مورد من صحبت ميكنند.

" من حتي از اين قسمت سفره كه پاره شده هم خوشم مياد و دوستش دارم. چون زهرا پاره اش كرده" اين از جملات گوهر بار بابا بوده در غياب من.

بزرگ شدیم نه اونقدرها

اينكه من ميتونم برم تو دستشويي خودم رو بشورم يا لباسمو بپوشم، مسواك بزنم و كارهامو بكنم خداييش به معناي اين نيست كه بزرگ شدم. واقعا كوچيكم و معناي كلي از صحبت ها را نميفهمم. وقتي به پايان يك روز ميرسيم كه لابد مامان واسه جمع كردن وسال هام و كارهام چند بار به من تذكر داده يا غر زده دقيقا عين رفتارش رو من تكرار ميكنم و براي يك اشتباه كوچك از مامان همونجور سرزنشش ميكنم. همون حرف ها را تكرار ميكنم و مامان ميفهمه من خيلي از حرف ها رو اصلا نفهميدم.

بچه ها تا هميشه دوست دارند نازشونو بكشيم اينو از يادمون نره

 

راستی یه روش عجیب برای اینکه وقتی میرم دستشویی بتونم دستم رو بشورم( الیته چهار پایه دارم اما این روش اختراعی من راحت تره)

اول مایع دستشویی رو روی چهار پایه میذاریم و بعد شلنگ دستشویی را میذاریم توی آفتابه و بعد که از لوله آفتابه آب سرازیر شد دستمون رو میگیریم زیر آبش و میشوریم. حاالتون به هم خورد؟ اما خوب آفتابه ما فقط برای همین منظور استفاده میشه.

 

مریض شدیم

يكشنبه صبح كه ميرفتم مهد به نظر مامان چندان سرحال نبودم. اين بود كه عصر تصميم گرفت ساعت 2 بياد دنبالم كه زودتر بريم خونه. اومد مهد كودك و ديد حالم خوب نيست. چشمم عفونت كرده بود. خلاصه رفتيم دكتر و ساعت 6 رسيديم خونه. ديروز هم خونه بوديم دفعه  اول و دوم مامان رو كشتم تا يه قطره بريزه تو چشمم. اما الان ديگه خودم ميريزم تو چشمم. البته اين وسط چند بار هم تو چشم مامان هم ريختم كه ياد بگيرم. ديشب هم مامان جون عمه اومد پيشم كه خيلي خوشحال شدم. يدور هم جلوي ايشون قطره ريختم تو چشمم. شب هم مثل يه فرشته خوابيدم. البته مدام به بقيه تذكر ميدادم كه شب بايد زود بخوابيم تا صبح بتونيم زود بيدار شيم. همه برن مسواك بزنند. امروز هم قراره مامان جون برام آش دوغ درست كنه.

راستي صبح خيلي خيلي جام تو بغل مامان و تو سرويس خالي بود. خيلي خيلي

مامان به من گفته كه بايد حالم خوب بشه كه بريم آخر هفته خونه همكار مامان كه ني ني به دنيا آورده. من اين مساله رو هم به همه يادآور شدم كه ميخوام برم خونه همكار مامان.

هوا سرد شده

مامان ته گلوش ميسوزه. صبح كه من هم بيدار شدم به نظر مامان رسيد كه ته گلوي من هم ميسوزه. از همكارش دستور پخت آش شلغم رو گرفته كه امروز براي سه تامون درست كنه.

هوا خيلي سرد شده. ديروز به مامان گفتم كه وقتي از خواب بيدار شدم (تو مهدكودك)سردم بود. كيانا هم سردش بود.

امروز اما مامان كلي لباس تنم كرد. ديروز موقع برگشتن به خونه نزديك هفت تير دستشوييم گرفت و مجبور شديم از سرويس پياده بشيم و تا رسيديم خونه ساعت 6:30 شده بود. از هفت تير اومديم وليعصر و بعد انقلاب و بعد كوچمون، بابا البته سر كوچه منتظر ما بود، خيلي طول كشيد. البته مامان برام ميدون وليعصر ذرت مكزيكي خريد و گرماي اون دلجسب بود . مخصوصا كه خيلي گرسنه بودم. ميدون انقلاب هم كه سه بسته گيره سر برام خريد و اميدواره تا پنج شنبه كه مي ريم مهموني چيزي ازش باقي بمونه. البته من قول دادم كه مواظبشون باشم. ديشب هم حسابي حواسم بود كه گم و گور نشن.

 

فرشته های کوچک مهد

صبح خوشحال و خندان شيشه شير كه جاگيره اي است رو برداشتم و رفتم سر كلاس. به مامان گفته بودم خودم بلدم بزنم به سرم. رفتم تو كلاس خودم ميزنم به سرم.

اما دم در يه فرشته كوچيك ديگه (هلما،‌همون دختري كه هر روز صبح گريه ميكنه) در حاليكه يه قطره اشك روي گونه اش بود، خطاب به مامان گفت: خاله، به مامانم ميگي زود بياد دنبالم؟

و مامان: آره عزيزم. مامانت حتما زود مياد دنبالت. حالا برو با زهرا بازي كن. زهرا هميشه ميگه من خيلي هلما رو دوست دارم و اگه نباشه دلم براش تنگ ميشه. مطمئن باش مامانت زود مي آد دنبالت حالا برو بازي كن خاله جون . و هلما سرش رو به نشانه موافقت تكون داد و رفت.

و يه فرشته كوچيك ديگه كه اسمشو مامان نميدونست زود اومد جلو و دستاشو دراز كرد سمت مامان و گفت خاله ببين و بر چسب هايي كه تو دستش بود رو به مامان نشون ميداد. مامان گفت خيلي قشنگه عزيزم. خيلي.

و من شاد و سرخوش در كلاس نشسته بودم و مشغول صحبت با دوست هام بودم و اينقدر مشغول بودم كه حتي صداي خداحافظ مامان رو هم نشنيدم.

 

روز سوم - شهرك خانه دريا

روز دوم - شهرك خانه دريا

 و بابلسر و بابلرود

روز اول شهرك خانه دريا

جاده ييلاقي در جاده هراز كه بابا ميان بر زده بود تا ترافيك رو دور بزنه.

 مامان گفت سنگ هاي اينجا خيلي جالبند و بيا چند تا يادگاري برداريم. اين هايي كه دست منه نصف سنگ هايي ميشه كه برداشتم.

اولين روز حضور من در ساحل. از خوشحالي نميدونم چه كنم با شن ها

 

تو اتوبوس براي خودم آواز ميخونم: تن ،‌تن  خطاب به مامان: مامان، اون مهدكودكي كه خاله نوري داشت،‌خاله بيگي داشت،‌خاله سيما داشت،‌تن تن بودا. مامان لحافمو ببر اون مهدكودك من برم اونجا. خيلي دلم براي درسا تنگ شده. بريم خونشون. الان بهش زنگ بزنيم.