مامان و بابا همه چيزه يه ني ني هستند
روزهايي كه ميرم مهد بابا مي آد دنبالم. بعدش با هم ميآييم خونه و بابا كت و لباس هاشو همونجا توي هال مي اندازه) اين از بابا كه به نظم معروفه كاملا بعيده) كه من يه وقت گريه نكنم و بعد هي با من بازي ميكنه تا من بيام و شروع ميكنه به تعريف كردن يدونه از اون داستان هاي هيشگيش كه: ما، خوب ، يه روز رفته بوديم، خوب، جمهوري، خوب، ميخواستيم براي زهرا يه لباس بخريم، خوب و... خلاصه قصه اينه كه يه روز ميره واسه من لباس بخره، آقا ميگه ما تكي نميفروشيم و... تا حالا هزار بار بيشتر اين قصه رو براي من گفته و من هم هردفعه به اين قصه گوش ميكنم كه ببينم آخرش براي من لباس خريد يا نه... يه ذره هم با نيِ شيري كه مهد دادن بازي ميكنم تا مامان بياد. البته بابا تا مامان بياد حسابي خسته ميشه.آخه من دلم براي مامانم تنگ ميشه. وقتي مامان ميآد ميپرم بغلش و وقتي به اندازه كافي توبغلش موندم بعدش اگه منو بذاره زمين اشكالي نداره . و برا خودم قل ميخورم.
ما ني ني ها هم عالمي داريم. همه دنيامون مامان و بابامون هستند. شما بزرگترها چي؟ شما ها هم ني ني بوديد اينقدر مامان و باباتونو دوست داشتيد؟![]()
من وقتي ميرم مهموني اولش از اينكه برم بغل بقيه اي كه ميشناسموشون خوشحالم اما اگه چند روز اونجا باشم و همش منو بغل كنند و به اندازه كافي پيش مامان نرم اون وقت شروع ميكنم به گريه كردن و ديگه از مامان جدا نميشم.
پس بهتره هميشه به اندازه كافي بغل ماماني باشم. ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 11:41 توسط ماماني
|
ني ني جوني وبلاگي است درباره عزيزي که در راهه