سلام

ديشب ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۸ شب وقتي بابايي از سر ناچاري فيلم عمو جومونگ رو نگاه ميكرد و مامان هم سفره رو جمع كرده بود و تازه دراز كشيده بود و اميدوار بود كه خستگي يه روز كاري رو يه ذره قبل از اينكه من بهانه بگيرم در كنه  و عينكش رو با خيال راحت رو زمين گذاشته بود موقعيت رو مناسب ديدم و براي برداشتن اين چيزي كه مامان ميشه به چشم ميزنه براي اولين بار چهار دست و پا به سمتش حركت كردم.

از چهار روز قبل چهار دست و پا عقب عقب ميرفتم اما با حركت ديشبم كه البته مورد فيلمبرداري هم قرار گرفت از اين به بعد ديگه هيچ جاي خونه از دست من در امان نيست. تازگيها هم كه مامان نشسته پاشو ميگيرم و سعي ميكنم خودم بلند بشم. البته هنوز كامل مستقل نشدم.