من ومهیار دوستم
خاله ليلا توسط مامان برام يه جليقه شنا فرستاده. از ديدنش خيلي خوشحال شدم و باهاش رفتمن بلافاصله حموم. و مدام ميگفتم مامان من هميشه از اينا دوست داشتم داشته باشم. خيلي دوست دارم ماماني. مامان گفت اينو ميشه دريا بپوشي. و من گفتم : مامان برا مهيار هم يدونه از اين كوچولوها ميخري؟ مامان به مهيار هم اجازه ميدي بياد درياي ما؟ براي مهيار هم ميخري بايد درياي ما بپوشه بازي كنيم؟
چه كنم كه دلم كوچيكه و برام اين حرف بزرگترها كه باز هم رو ميبينيم جديه. و هر وقت خونه رو تميز ميكنيم مي پرسم: مامان مهيار مي آد خونه ما؟ ما ميخوايم بريم؟ مامان ما كي ميريم ؟ خونه مهيار؟ كي ما رو دعوتميكنند بريم خونه مهيار؟ مامان شب شد نرفتيم خونه مهيار. و همينجور روزها ميگذره و من در مورد مهيار صحبت ميكنم. هركاري كه كيف ميده و رو مبگم مامان ميذازي مهيار هم اينكار رو بكنه؟ برا مهيار هم بعدا تخم مرغ درست ميكني؟ اينو بذارم با مهيار بعداً بخورم و...
ني ني جوني وبلاگي است درباره عزيزي که در راهه