يه چيز ميگم باورتون نميشه. باب اسفنجي اومده بود نمايشگاه. من هي بغلش كردم و گفتم باب اسفنجي جونم و ازش جدا نمي شدم. يه موجودي هم بود كه من اول فكركردم گربه است و بعد چون شاخ داشت گفتم گاو بوده و منو بغل كرد و عكس گرفتيم و من ديدم تو دهنش انگار يه نفر هست و از مامان پرسيدم كه اين تكرسناكه؟ و  او ن چي بود تو دهنش بود؟ عروسك كلاه قرمزي هم بود. يه توپ گند ه هم بود كه كلي روش بپر بپر كردم. خلاصه خيلي خيلي خوش گذشت.