دلم برا درسا جونم تنگ شده
مامان بچه ها گفتند مامانت برات شير موز نميخره. من گفتم مامانم برام شير موز ميخره. اونا گفتند كه مامانت نمي خره. مامان اينا ميگن من بزرگ نيستم. من كوچيكم.
مامان فردا بريم مهدي كه درسا بود. من دلم برا درسا جونم تنگ شده. برا شكيلا، هانيه تنگ شده. بريم اونجا كه درسا بود.
صبح: مامان من نمي آم مهد شما. من ميخوام برم اونجا كه درسا جونم بود.
و بالاخره صبح پا شدم و رفتم مهد جديدم. البته با چادر و روسري. امروز روز جشن اسباب بازيه. و من يه جعبه پازل برداستم و بردم.
و البته در راه بسيار احساس غرور و شعف كردم كه هركس منو ميديد ميگفت چه دختر خوشگلي. چقدر قشنگ چادر سر كرده. و من در آسمان ها سير ميكردم اين واضح بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 8:29 توسط ماماني
|
ني ني جوني وبلاگي است درباره عزيزي که در راهه