و این داستان همچنان ادامه دارد...
ديروز با مامان مامان بازي كرديم و مامان همش غر ميزد، نق ميزد اما من مامان خيلي خيلي مهربوني بودم و همش باهاش كنار اومدم. بغلش كردم بهش خنديدم. گفتم اشكالي نداره، حرف بزن. همه جوره باهاش راه مياومدم. حتي يه دفعه كه غذا درست كرده بودم براش، دستم رو هم بريدم( مثل مامان). مامان رو بردم مهدكودك و بهش گفتم با مهديار دوست نباشه چون ميره روي ميزها...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 14:3 توسط ماماني
|
ني ني جوني وبلاگي است درباره عزيزي که در راهه