پاییزه
هواي پاييز به قول يكي از همكارهايم خيلي نايسه. بيش از اندازه شاعرانه است. همين جور فقط ميخواي قدم بزني .اون هم با يه كوچولوي شيرين زبون كه دنيا در نظرش خيلي ساده است. كوچولويي كه وقتي ناهار ميبينه فسنجون داريم ميگه ماماني ممنون كه برام فسنجون درست كردي و همينجور موقع غذا خورد به به و چه چه ميكند.
كوچولويي كه با افتخار با قوطي شامپو پنگوئن درست ميكند و تو ميخواي از شوق بپري هوا كه چه جوري اين فسقلي ميتونه يه بيضي رو قيچي كنه يه ذوزنقه قيچي كنه،رنگ كنه و بچسبونه. و بعد پس از درست كردنش مسلما به اين فكر ميافته كه يه بچه هم براش درست كنه. و يه بچه پنگوئن هم درست ميكنه و به باباش ياد ميده چه جوري بايد درست كنه، و تو اصلا ديگه رو زمين نيستي.
همين فسقلي ريزه ميزه اي كه همه چيز براش واقعيه. همه چيز با تخيلش زنده هستند. بادكنكش كه آقايي تو پارك شبيه خرگوش درست كرده رو وقتي مادر خسته و كوفته اونو از پارك بر ميگردونه بر ميداره و شروع ميكنه باهاش حرف زدن و به مادر ميگه مثلا اين ميگه زهرا كجاست. و مادر هم بايد به جاي خرگوش با لحني متفاوت حرف بزنه. ميره قاليچه اتاق رو با خوشحالي لوله ميكنه و مياره تو سالن و به مادر ميفروشه( همه معامله ها رو با سكه هايي ميكنه كه از خونه مامان جون شمال آورده، اين سكه هاي ۱۰ توماني و ۲۵ توماني ، با هركدامشان ميتوان چيزهاي زيادي خريد، ان ها را در كيف و جيب هايش ميكند وهمه جا ميبرد و مطمئن است كه اگر مادر پول كافي بريا شهربازي نياورده باشد او پول دارد ،چون پول هايش خيلي زياد است) و بعد كشف ديگري ميكند و به زير قاليچه ميرود و ميشود قايم باشك و و پس از مدتي نوبيت با خرگوشي بازي ميكند و بعد نوپت پنگوئن هاي خود ساخته اش ميرسد كه بياورد داخل بازي و حتي با آنها خمير بازي هم ميكند.
و حتي تر موقع شام كه ميشود آنها را بر ميز ميگذارد و آش مينوشد و بعد مدام مادر بايد از زبان دو پنگوئن با او صحبت كند كه آيا زهرا جگر خواهد خورد يا نخواهد خورد. و او هم چگر ها را ميخورد كه پنگوئن كوچك از او ياد بگيرد.
و سر آخر هم با پنگوئن ها و خرگوشي كه گره هايش باز شد ه و پدر براي حل مساله مطرح كرده است كه حالا بادكنك يه مار شده از صندلي ميپرد پايين و همينجور يه بند تا موقع خواب با اين ها بازي ميكند و اسباب بازي ها و عروسك ها و بچه جديدش را به آنها نشان ميدهد، تا اينكه مار ميتركد.
و سرانجام كه تصميم ميگيرد بخوابد و پيش از آن مادر مدام توضيح داده است كه شما مسئول اتاق خودت و وسايل خودت هستي و پس از آنكه ماشين هايش را به صورت قطار وري پله دستشويي چيد( و مادر و پدر بايد حواسشان جمع باشد كه يه ماشين هم خداي نكرده سقوط نكند) و رضايت داد كه باقي چيزها را جمع و جور كند موقع گذاشتن پنگوئن ها در كمد نگاهي متفكرانه به آنها مياندازد و رو به مادر ميگويد اينا چرا چشم هاشون اينجوريه چرا ترسناكند؟
و اينگونه پس از مسواك زدن و ۴ تا كتاب خواند به خواب عميق ميرود و مادر شانس آورده چون جگرگوشه اش خسته بوده وگرنه بايد درباره همه وسايل خانه هم قصه ميگفت( پرده ها،چراغ ها ،شيشه هاو...)
،
ني ني جوني وبلاگي است درباره عزيزي که در راهه