فرشته های کوچک مهد
صبح خوشحال و خندان شيشه شير كه جاگيره اي است رو برداشتم و رفتم سر كلاس. به مامان گفته بودم خودم بلدم بزنم به سرم. رفتم تو كلاس خودم ميزنم به سرم.
اما دم در يه فرشته كوچيك ديگه (هلما،همون دختري كه هر روز صبح گريه ميكنه) در حاليكه يه قطره اشك روي گونه اش بود، خطاب به مامان گفت: خاله، به مامانم ميگي زود بياد دنبالم؟
و مامان: آره عزيزم. مامانت حتما زود مياد دنبالت. حالا برو با زهرا بازي كن. زهرا هميشه ميگه من خيلي هلما رو دوست دارم و اگه نباشه دلم براش تنگ ميشه. مطمئن باش مامانت زود مي آد دنبالت حالا برو بازي كن خاله جون . و هلما سرش رو به نشانه موافقت تكون داد و رفت.
و يه فرشته كوچيك ديگه كه اسمشو مامان نميدونست زود اومد جلو و دستاشو دراز كرد سمت مامان و گفت خاله ببين و بر چسب هايي كه تو دستش بود رو به مامان نشون ميداد. مامان گفت خيلي قشنگه عزيزم. خيلي.
و من شاد و سرخوش در كلاس نشسته بودم و مشغول صحبت با دوست هام بودم و اينقدر مشغول بودم كه حتي صداي خداحافظ مامان رو هم نشنيدم.
ني ني جوني وبلاگي است درباره عزيزي که در راهه