ديشب در آخرين دقايق بيداري وقت يمامان در آشپزخونه مشغول جمع و جور كردن بود بهش يه نقاشي نشون دام كه دوست داشت پر در بياره.

گفتم: مامان ببين يه زنبور كشيدم اين هم بالشه. اين هم عسله داره ميبره بده به خرس ها

ديروز نقاشي مامان و بابا و عمو رو هم كشيدم. رنگال منگال

مامان هم شام برام با نخود كوكو درست كرده بود و برا من و بابا و خوش سه تا خرگوش درست كرده بود و با فلفل و خيار شور و كاهو و قارچو سس هم براشون دست و پا و چشم و گوش گذاشته بود. يه گوسفند هم درست كرده بود. ماست و اسفناج هم درست كرده بود و خلاصه كه من گفتم بابا ببين مامان برام شكل آدم درست كرده و همون اول گفتم اين دو تا براي منه.

و حسابي  با علاقه خوردم. حتي قارچ. كه اصلا خام نميخوردم. حتي فلفل شيرين. و البته قبلش سخنراني كردم كه من فلفل شيرين دوست دارم.

بيشر وتم اين روزها به نقاشي و خمير بازي ميگذره.

ديگه خوب ياد گرفتم كه يه آدم درست و كنم و بارش پتو و تشك وبالش درست كنم.

و البته حتي حلزون.

در نقاشي هم ياد گرفتم پروانه و خونه و درخت و گل بكشم.