وقتي تنها يك ماه و چند روز به امتحان دكترا مونده باشده، وقتي بعد از فروردين قرار باشه خروجي هاي كارتو بدهي كه يه جوري به مديران حالي كني ASO يعني چه، وقتي هنوز هيچ جاي خونه رو تميز نكرده باشي و به استقبال بهار نرفته باشي اون وقت معناي 5 ساعت تو بيمارستان به انتظار دستشويي كوچيك دختر خانوم بودن رو ميفهمي.
مهندس باشي يا نباشي، رزومه علميت پر بار باشه يا نباشه، مقاله ات تو فلان مجله چاپ شده يا نشده، كلي كار داشته باشي يا نه،هيچ اهميتي نداره اينجا جايي كه بايد همه چيز و بذاري كنار و زل بزني به دخترت و به انتظار بشيني شايد عسلي لطف كردن و پوشكشون خيس كردن. در اين لحظه هيچ انتظاري مهمتر از اين وجود نداره...
عسلي كه گاهي اينقدر دستشويي ميكرد كه نمش از پوشك به شلوار و لباسش هم ميرسيد حالا 5 ساعت منتظر ميشيني كه اي بابا پس من اين همه مدت الكی پوشك عوض ميكردم؟
دختر خانوم هم هيچ به روي خودش نمي آره و از ديدن يه جاي جديد و آدم هاي جديد و اينكه مامانش چسبيده بهش نهايت لذت رو ميبره و بازي ميكنه.
اون وقت كه ميبيني همه اسباب بازي هايي كه براش آوردي رو خلاصه انداخته زمين و ديگه اسباب بازي نيست كه بدي دستش و گاهي به سرت ميزنه كه اصلا بي خيال آزمايش بشي و هر از گاهي تو ذهنت كلاً فلسفه وجودي اين آزمايشو زير سوال ميبري و همسر مهربان هم ياد روزي ميافته كه زهرا خانوم تشك مامان و باباشو خيس كرده و هي ميپرسه خبري نشد؟

هرچقدر قدم ميزني ، حتي شلوار پاي زهرا نميكني( بيرحمانه ) كه شايد سردش بشه و خبري بشه، پاهاشو آب ميزني اونم آب سرد! باز فايده اي نداره. خانومي كه آزمايش ها رو انجام ميده پيشنهاد ميده قلقلكش بدي، و تو با خودت فكر ميكني كاش مهدي نرفته بود نماز بخونه و مثل خونه اينو ميخندوند شايد جواب ميداد. عقربه هاي ساعت، 4 رو نشنون ميده و اين يعني از ساعت 12 اومدي بيمارستان و از نزديكي هاي 1 در انتظاري. نميدوني بري خونه يا نه، ميترسي سوار ماشين بشي و عسلك لطف كنندو پو شك محترم رو خيس كنند. راستش از يك با همين فكر تا الان موندي. ميري نماز بخوني ، تو نماز خونه هم عسل كه تازه ياد گرفته چهار دست و پا راه بره بي توجه به چادري كه پهن كردي تا روي اون حركت كنه به دنبال تيكه كاغد ميليمتري كه روي موكت كثيف نمازخونه افتاده ميره و تو به ركوع ميري و به سجده ميري و او به كاغذ نزديكتر و نزديكتر ميشه و(آه خداي من خودت كاري كن كه نخوردش)….
آخرش هم تو و پدر مهربان متعجب عطاي آزمايشو به لقاش ميبخشيد و ميريد كه يه روز خونه ازش نمونه بگيريد و بياريد( و تو با خودت روزهاي باقي مونده تا عيدو ميشماري و ميگي يه روز ديگه يعني كي؟) و چه حسي داره وقتي تو ماشين ميبينيد پاكتي كه براي جمع آوري نمونه بهتون دادند 6 سال از تاريخ مصرفش گذشته.
گرسنه ايد، خسته ايد، همه كارهاتون مونده ، پدر زير لب زمزمه ميكنه :حالا هر روز كلي خيس ميكردا…

و ما ادراك ما والد و والده