نوروز مبارک

چند روز بيشتر به نو شدن همه چيز نمونده، اين اولين باريه که من روزهامو نو ميکنم، ارتباطم، دوستي ها و دوست داشتنهامو همه و همه رو نو ميکنم. اينا رو ماماني به من ياد داده. گفته که به زودي نوروز ميشه و ما بايد همه چيزمون رو نو کنيم و دلهامونو خونه تکوني کنيم که ازش همه چيزهاي بد رو بتکونيم بره. البته من که الان يه فرشته کوچيکمو گوشه دلم هيچ چيز کدري نيست. که لازم به تکوندن باشه.

به هر حال

نوروز رو به همه دوستهامو که مياومدنو به من سر ميزدن تبريک ميگم. اميدوارم هميشه براتون عيد باشه. خدا چقدر  دلم ميخواد اين نوروز و لحظه سال تحويل که ماماني برام گفته رو ببينم. هيچ حسي از سبزه و هفت سين ندارم. اما امسال حتما يه تخم مرغ به تخم مرغهاي سفره هفت سين اضافه ميشه.

براي همه مادران دنيا

راست ميگه  هرکي که گفته: آدم بايد از تاريخ ياد بگيره و تاريخ فقط تاريخ 2500  ساله نيست. اينا هم تاريخه...

راست ميگه ماماني، مگه تو وقتي به مامانت ميگفتي من خودم تصميم ميگيرم، من خودم فکر ميکنم،من،من ،من..وقتي کيلومترها از مامانت دور شدي. مگه همه اين وقتها يادت اومد که نه ماه مادرت تو رو تو دلش نگه داشت. مگه يادت اومد که مادرت تو و خاله زهرا رو حامله شد و صغري خانوم با معدل 17 ديگه درس نخوند و آرزوي خانوم دکتر شدن رفت يه جايي گوشه دلش و موند و بچه هاشو بزرگ کرد و کمک کرد بابا بزرگ درسش تموم بشه، کار بکنه، دوباره دانشگاه قبول بشه. واسه خودش يه معلم معروف بشه و تو بچه هاتو بزرگ کني و با خيال راحت بچه هاشو سپرد دست مامان جون و مامان جون مهموني نرفت، از خونه بيرون نرفت، تلويزيون نگاه نکرد که بچه ها درس دارند، کنکور دارند که بچه هاش مهندس بشن.

ماماني خدايي وقتي هي من من  ميکردي يادت بود که مامانت وقتي تو رو تو دلش داشت بابا بزرگ دانشگاه بود و خونه نبود؟ يادت اومد همه اين گذشت هاي مامان جون.يادت اومد که مامان جون چقدر دوري از بچه هاشو تحمل کرده، يادت اومد ميرفت يواشکي تو اتاق از دلتنگي بچه هاش گريه ميکرده و هيچ به روي خودش نميآورده که فاطمه خانوم ربات بسازه، که فاطمه خانوم همايش برپا کنه، که فاطمه خانومش درس داره که نمياد خونه. که الان هم ميگه اگه درس داري عيد نيا خونه... درستو بخون...

خداييش ماماني يادت نيومد.

اين خصلت ما بچه هاي فراموشکاره.

که آيا من يه روزي وقتي بزرگ شدم وقتي ميخوام خودم تصميم بگيرم ، وقتي هي من ، من ميکنم يادم ميآد اون روزايي که مامان از 5 صبح از خونه ميرفت بيرون و 7 غروب ميرسيد خونه و اين مدت هي حالش به هم ميخورد و تازه بايد فکر غذا ميبود که چي درست کنه که من قوي بشم و من تو دلش آروم تکون ميخوردم، يادم ميآد مامانم چه آرزوهاي بزرگي داشت، يادم ميآد که مامان جايي کار کرد که دوست نداشت، يادم ميآد که مامان چه حرصي خورد که کسي به من نمک نده، شيريني نده، من تخم مرغم و بخورم، سوپمو بخورم؟ که من به اندازه کافي بخوابم که اذيت نشم؟ يادم ميآد مامان از خستگي شب ها قبل از من خوابش ميبرد با فکر کارهاي خونه و اداره و درس و من و؟  يادم ميآد درس نميخوند که اگه دو روز مهدم و تنها بازي ميکنم حالا با من بازي کنه، که بابا درس بخونه ، که ...

عيدي آلا زهرا

اينا عكسهاي لباسي هست كه خاله زهرا عيدي واسم خريده (البته به سليقه مامان)

اينم خودمم ، ببينيد چه ملوسم .. چه نازم .. چه عسلم ..

من خودم به تنايي بلند شدم.

سلام

ديشب وقتي با بابايي بازي يكي ديگه، يكي ديگه! رو ميكردم وموز ميخوردم خودم به تنهايي تونستم بلند بشم. البته دوباره ساعت ۸ بود . انگاري همه اولين ها رو من در همين محدوده ساعتي انجام ميدم. از وقتي چهار دست و پا ره رفتن رو م ياد گرفتم خيلي خوب شده ديگه سر سفره غذا مامان اينا نميتونند غذاها رو دور از من بذارند چون من ميرم و برميدارمشون. 

راستي اين لباس  هم عيدي خاله جون به منه. مامان دوست داشت در حالت نشسته از من عكس بگيره اما من همش ميخواستم چهار دست و پا بيام پيشش.

 

من شبيه خودمم!

سلام

چه اصراري دارند اين بزرگترها که وقتي يه کوچولو رو ميبينند بگن که شبيه يکيه، يکي ميگه شبيه فلانيه، اون يکي ميگه شبيه يکي ديگه است. اي بابا ما ني ني ها شبيه خودمونيم. منحصر به فرديم. خيلي ها ميگن من شبيه بابايي هستم. بعضي ها هم که مامان ميگه" خيل آدم حسابيند"، ميگن که من شبيه مامان هستم. مامان هم ميگه الان همه ميگن زهرا شبيه باباشه اما من ميبينم که موهاش، نگاهش،بيني اش، حالت صورتش، گونه هاش همه شبيه منه . حالا وقتي بزرگ بشه همه ميبينند چقدر شبيه منه. امروز مربي مهد وقتي خاله زهرا رو ديد گفت: اين کيه ؟ خاله اشه. زهرا شبيه خاله اشه. و الان لابد خاله زهرا تو آسمون هاست. مامان جون ميگه من يه جورايي شبيه دايي حسينم هستم. انصافا ً يه عکس از بچگي هاي دايي رو مامان نشون داد اول فکر کردند من هستم...

اما باور کنيد من يه انسان منحصر به فردم يه بار که گفتم . لطفا نه منو با کسي مقايسه کنيد و نه اينکه دنبال شباهت من با بقيه باشيد. هر ني ني که به دنيا ميآد يه ني ني منحصر به فرده و شبيه خودشه...

ديروز از زبان من

چقدر بيمارستان جاي خوبي واسه بازي كردنه.

ديروز خيلي روز خوبي بود با مامان و بابا رفتيم همون بيمارستاني كه من به دنيا اومدم. البته اولش كمي اذيت شدم چون ازم ميخواستند خون بگيرند، اما بعدش كلي خوش گذشت. مامان و بابا هر دو تا پيشم بودند و مامان كلي با من بازي كرد و تمام اون مدت رو از كنار من تكون نخورد، نرفت چاي درست كنه، آب بخوره، همش پيش من بود. من هم  يه عالمه چيزهاي جديد ،آدمهاي جديد رو ديدم. خيلي خوشم اومد. فقط نميدونم چرا مامان دم به دقيقه مياومد پوشكمو چك ميكرد، مگه نميدونه من دختر خوبيم و بيرون خراب كاري نميكنم كه مجبور بشه عوض كنه. فكر كنم چون دختر خوبي بودم و پوشكمو خيس نكردم، ماماني و بابايي از دستم خوشحال شدند و بيشتر اونجا مونديم تا من بيشتر بازي كنم.

من فكر ميكنم اين ايده مامان اينا كه دو نفري منو بردند يه جاي جديد كه بازي كنم وآدمها و محيط جديدو ببينم و پيشم موندند خيلي خوب بود. خوب آدم خونه خسته ميشه، چقدر برم زير مبل…

(ديروز از زبان والدينم) و ما ادراك ما والد و والده

وقتي تنها يك ماه و چند روز به امتحان دكترا مونده باشده، وقتي بعد از فروردين قرار باشه خروجي هاي كارتو بدهي كه يه  جوري به مديران حالي كني ASO يعني چه، وقتي هنوز هيچ جاي خونه رو تميز نكرده باشي و به استقبال بهار نرفته باشي اون وقت معناي 5 ساعت تو بيمارستان به انتظار دستشويي كوچيك دختر خانوم بودن رو ميفهمي.

 مهندس باشي يا نباشي، رزومه علميت پر بار باشه يا نباشه، مقاله ات تو فلان مجله چاپ شده يا نشده، كلي كار داشته باشي يا نه،هيچ اهميتي نداره اينجا جايي كه بايد همه چيز و بذاري كنار و زل بزني به دخترت و به انتظار بشيني شايد عسلي لطف كردن و پوشكشون خيس كردن. در اين لحظه هيچ انتظاري مهمتر از اين وجود نداره...

عسلي كه گاهي اينقدر دستشويي ميكرد كه نمش از پوشك به شلوار و لباسش هم ميرسيد حالا 5 ساعت منتظر ميشيني كه اي بابا پس من اين همه مدت الكی پوشك عوض ميكردم؟ دختر خانوم هم هيچ به روي خودش نمي آره و از ديدن يه جاي جديد و آدم هاي جديد و اينكه مامانش چسبيده بهش نهايت لذت رو ميبره و بازي ميكنه. اون وقت كه ميبيني همه اسباب بازي هايي كه براش آوردي رو خلاصه انداخته زمين و ديگه اسباب بازي نيست كه بدي دستش و گاهي به سرت ميزنه كه اصلا بي خيال آزمايش بشي و هر از گاهي تو ذهنت كلاً فلسفه وجودي اين آزمايشو زير سوال ميبري و همسر مهربان هم ياد روزي ميافته كه زهرا خانوم تشك مامان و باباشو خيس كرده و هي ميپرسه خبري نشد؟

 

هرچقدر قدم ميزني ، حتي شلوار پاي زهرا نميكني( بيرحمانه ) كه شايد سردش بشه و خبري بشه، پاهاشو آب ميزني اونم آب سرد! باز فايده اي نداره. خانومي كه آزمايش ها رو انجام ميده پيشنهاد ميده قلقلكش بدي، و تو با خودت فكر ميكني كاش مهدي نرفته بود نماز بخونه و مثل خونه اينو ميخندوند شايد جواب ميداد. عقربه هاي ساعت، 4 رو نشنون ميده و اين يعني از ساعت 12 اومدي بيمارستان و از نزديكي هاي 1 در انتظاري. نميدوني بري خونه يا نه، ميترسي سوار ماشين بشي و عسلك لطف كنندو پو شك محترم رو خيس كنند. راستش از يك با همين فكر تا الان موندي. ميري نماز بخوني ، تو نماز خونه هم عسل كه تازه ياد گرفته چهار دست و پا راه بره بي توجه به چادري كه پهن كردي تا روي اون حركت كنه به دنبال تيكه كاغد ميليمتري كه روي موكت كثيف نمازخونه افتاده ميره و تو به ركوع ميري و به سجده ميري و او به كاغذ نزديكتر و نزديكتر ميشه و(آه خداي من خودت كاري كن كه نخوردش)…. آخرش هم تو و پدر مهربان متعجب عطاي آزمايشو به لقاش ميبخشيد و ميريد كه يه روز خونه ازش نمونه بگيريد و بياريد( و تو با خودت روزهاي باقي مونده تا عيدو ميشماري و ميگي يه روز ديگه يعني كي؟) و چه حسي داره وقتي تو ماشين ميبينيد پاكتي كه براي جمع آوري نمونه بهتون دادند 6 سال از تاريخ مصرفش گذشته.

  گرسنه ايد، خسته ايد، همه كارهاتون مونده ، پدر زير لب زمزمه ميكنه :حالا هر روز كلي خيس ميكردا…

و ما ادراك ما والد و والده

 

من خلاصه ياد گرفتم چهار دست و پا برم

سلام

ديشب ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۸ شب وقتي بابايي از سر ناچاري فيلم عمو جومونگ رو نگاه ميكرد و مامان هم سفره رو جمع كرده بود و تازه دراز كشيده بود و اميدوار بود كه خستگي يه روز كاري رو يه ذره قبل از اينكه من بهانه بگيرم در كنه  و عينكش رو با خيال راحت رو زمين گذاشته بود موقعيت رو مناسب ديدم و براي برداشتن اين چيزي كه مامان ميشه به چشم ميزنه براي اولين بار چهار دست و پا به سمتش حركت كردم.

از چهار روز قبل چهار دست و پا عقب عقب ميرفتم اما با حركت ديشبم كه البته مورد فيلمبرداري هم قرار گرفت از اين به بعد ديگه هيچ جاي خونه از دست من در امان نيست. تازگيها هم كه مامان نشسته پاشو ميگيرم و سعي ميكنم خودم بلند بشم. البته هنوز كامل مستقل نشدم.

 

هر ني ني واسه خودش يه انسان خاصه...

ميدونيد گاهي پدرها و مادرها فکر ميکنند قراره از ما ني ني ها يه مهندس بسازند/ف بعضي ميخواند ما دانشمند بشم، بعضي ها نقاش، بعضي دکتر و... خلاصه هر پدر و مادري يه آرزويي واسه ني ني خودش داره اما ميدونيد ما ني ني ها با يه سري استعدادها ، توانايي ها به دنيا ميآييم. وظيفه مادر و پدرها مهندس يا دکتر کردن ما يا حتي به بهشت فرستادن ما نيست. گاهي پدر ها و مادرها فکر ميکنند ما اونجور زندگي ميکنيم که اونا ميخوان. اما ميدونيد پدر و مادرها فقط ميتونند بستر رو براي رشد تمام استعدادها ي بالقوه ما فراهم کنند. و تنها ميتونند در محدوده وظيفه خودشون عمل کنند. و اول و  آخرش بايد ما رو بسپاريد به هموني که ما رو آفريده . به هموني که الان محبت منو تو دل ديگران انداخته، ما رو بايد بسپاريد به آغوش گرم و امن خدا...

حالا وقتي بزرگ بشم، وقتي تفاوت هام با بقيه بيشتر مشخص بشه، وقتي شخصيتم متقاوت تر بشه، اون وقتي که مامان و بابايي هر چقدر تلاش ميکنند از يه پله اي بالا نرم من بخوام امتحانش کنم اون وقت کم کم ميفهميد منظروم چيه ...

 آخه ما ني ني ها اول خيلي ميفهميم بعد دانسته هامون از يادمون ميره بعد دوباره کم کم يادمون ميآد...

 

براي ما ني ني ها رورورك نخريد

● نتیجه چند تحقیق جالب

تحقیقات در سال ۲۰۰۲ میلادی در انگلیس نشان داد که روروک باعث تاخیر جزیی در راه رفتن کودک می شود و طی تحقیقاتی که در آمریکا انجام شده معلوم شده است که روروک باعث به تاخیر افتادن رشد هوشی کودکان می شود. در واقع کودکانی که از روروک استفاده می کنند کمتر از سایر کودکان می توانند به طور طبیعی روی زمین تجسس کنند و قوه و میدان بینایی شان گسترش کمتری پیدا می کند. همچنین بررسی های انجام شده نشان داده است که رشد هوشی و عملکرد مغزی این کودکان به خوبی کودکان دیگر نیست و مدت زمان بیشتری طول می کشد تا بتوانند بخزند، بنشینند و راه بیفتند. ..

 

دکتر اکبر کوشانفر
متخصص کودکان، استاد دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
ادامه نوشته

کاش ما هم چیزهای کوچکی باشیم مثل این آدم ها

 

چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

 آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

...

 

 

 

 

 

بهشت يعني من، پاداش يعني من

بابا مبگه كه اون دنيا بايد حتما بره بهشت. چون جهارشنبه منو برده دكتر و صبح پنج شنبه كه مرخصي داشته هم نخوابيده و منو برده دكتر(البته بين خودمون بمونه از مامان يه ساعت مهلت گرفت و صبح ديرتر بيدار شد و منو يه ساعت دير برد دكتر كه باعث شد دو ساعت معطل بشيم). البته تا حالا هميشه به مامان ميگفت كه ادعايي نداره و اينكه مامان هر كاري براي من ميكنه خوب خدا گفته ميبردش بهشت و كاري نيست كه... كه ديگه مامان و بابا نميدونند كه بهشتشون همين دنياست كه خدا منو بهشون هديه داده...مگه بهتر از من هم خدا به كسي پاداش ميده، من كه اينقدِ نازم، ملوسم، دختر خوبم، دد ميگم...

البته بگم كه نگران نشيد: من هيچيم نبود. حالم خوب خوب بود.

تو مطب دكتر م يه ني ني بود كه شش ماه از من بزرگ بود و از خانوم دكتر ميترسيد و گريه ميكرد . بابا هم كلي براي من شكلك در مياورد  نميدونم چرا شايد چون ميخواست كه ني ني رو ميبينم يه وقت گريه نكنم. اما من كه نترسيده بودم. فقط من اينو فهميدم كه لابد بابا دكتر رو ميبينه مينرسه و قيافش اينجوري ميشه...

من هم همش به وسايل دكتر دست ميزدم و وسايلشو ميكشيدم. كاش ميذاشت با وسايلاش من هم بازي كنم...

آخرش هم شنيدممكه بابا با خوشحال به مامان ميگفت" كه خدا رو شكر حتماً دخترم ميخواد دكتر بشه. تا حالا كه همه چي رو از زمين بر ميداشت فكر ميكردم ميخواد به حرفه شريف رفتگر مشغول بشه اما انگار به شغل هاي ديگه اي هم فكر ميكنه"

 

كتاب يار مهربان

من تا حالا كلي كتاب مي خوردم. يعني مامان هرچه سعي ميكرد من بخونمشون اما من بيشتر دوست داشتم بخورمشون. تا حالا هم چند تا خوردم. مثلا كتاب ماجراي حسني، اگه گفتي من چي ام و آخرين كتابي كه خيلي هم دوست دارم و مامان خيلي سعي كرد اين يكي رو نخورم و بخونم ( اما موفق نشد)يه كتاب بود براي افزايش خلاقيت من كه من هم خوردمش يه روز دور از چشم مامان حسابي خوردمش و خلاقيت به خرج دادم. واقعا هم كه خلاقيتم افزايش پيدا كرد.. خوب اين هم يه نوع خلاقيته ديگه...

اما مامان برام يه كتاب خريده كه خيلي هم نميشه خورد. يعني ميشه خوردها اما به درد نمي خوره چون ازش چيزي كنده نميشه من هم به ناچار خوندمش.

من و ميوه ها

سلام

نميدونم آخه اين ميوه ها چرا اينجوريند؟ مثلا اين يكي

البته ميوه جالبيه اگه فشارش بدم آبش ازش كاملا در ميآد بعد ميشه خودش رو خورد. البته نميدونم چرا اينقدر تلخه...

اين سيب هم كه تو دهنم جا نميشه. همش هم از دستم قل ميخوره و ميره اين ور و اون ور و من بايد برم دنبالش...

با تمام اينها من ميوه خوردن رو دوست دارم. البته دوست دارم خودم بخورم.

 

من  و مامان

سلام

نميدونم اين حكايت دلدادگي چه حكايتيه؟

نمي دونم من بيشتر دلم واسه مامان تنگ ميشه يا دل اون؟ نميدونم واقعا چون من مريضم مامان نرفت سركار يا اينكه اينو بهانه كرده پيش من باشه؟ نميدونم وقتي تو بغل مامان هستم چشم هاي مامان با من حرف ميزه يا چشم هاي او با من يا اصولا اين گفتگويي هست بين قلبهامون؟

نميدونم اين منم كه دست هاي مامان رو تو دستهام ميگيرم يا دست هاي اونه كه دست هامو ميگيره. نميدونم اين دلتنگي مامان تو جمع براي منه به خاطر جدا شدن از من يا دلتنگي من براي اون؟

 نميدونم من بيشتر دوست دارم شب ها كنار مامان بخوابم يا اين نياز مامان؟

نمي دونم من به مامان نياز دارم يا مامان به من ؟

اما اونچه ميدونم اينه كه حكايت دلدادگي حكايت پيچده اي هستش...

 

مامان و بابا همه چيزه يه ني ني هستند

روزهايي كه ميرم مهد بابا مي آد دنبالم. بعدش با هم ميآييم خونه و بابا كت و لباس هاشو همونجا توي هال مي اندازه) اين از بابا كه به نظم معروفه كاملا بعيده) كه من يه وقت گريه نكنم و بعد هي با من بازي ميكنه تا من بيام و شروع ميكنه به تعريف كردن يدونه از اون داستان هاي هيشگيش كه: ما، خوب ، يه روز رفته بوديم، خوب، جمهوري، خوب، ميخواستيم براي زهرا يه لباس بخريم، خوب و... خلاصه قصه اينه كه يه روز ميره واسه من لباس بخره، آقا ميگه ما تكي نميفروشيم و... تا حالا هزار بار بيشتر اين قصه رو براي من گفته و من هم هردفعه به اين قصه گوش ميكنم كه ببينم آخرش براي من لباس خريد يا نه... يه ذره هم با نيِ شيري كه مهد دادن بازي ميكنم تا مامان بياد. البته بابا تا مامان بياد حسابي خسته ميشه.آخه من دلم براي مامانم تنگ ميشه. وقتي مامان ميآد ميپرم بغلش و وقتي به اندازه كافي توبغلش موندم بعدش اگه منو بذاره زمين اشكالي نداره . و برا خودم قل ميخورم.

ما ني ني ها هم عالمي داريم. همه دنيامون مامان و بابامون هستند. شما بزرگترها چي؟ شما ها هم ني ني بوديد اينقدر مامان و باباتونو دوست داشتيد؟

من وقتي ميرم مهموني اولش از اينكه برم بغل بقيه اي كه ميشناسموشون خوشحالم اما اگه چند روز اونجا باشم و همش منو بغل كنند و به اندازه كافي پيش مامان نرم اون وقت شروع ميكنم به گريه كردن و ديگه از مامان جدا نميشم. پس بهتره هميشه به اندازه كافي بغل ماماني باشم.

من سرما خوردم

سلام

خلاصه با همه تلاش هاي استريلازسيون ماماني و بابايي من سرما خوردم. گفتم حالا كه هيچ چيزي نميديد من بخورم من هم سرما ميخورم. اين چند روزه همش سرفه ميكنم و ميخوابم. بدتر از همه دارو خوردنه. حالا اين همه چيز خوشمزه هست كه من دوست دارم بخورم به من نميدن اما اين چيزيهاي بد رو مي خوان بدن من بخورم. آخه چرا ؟ من كه منطق اينها رو نفهيمدم. چرا از الان اينقدر نظرهامون با هم فرق داره و حرف همو نميفهميم. هرچي من دوست دارم ممنوعه، هر چي اونا دوست دارن مجازه…

البته تنها خوبي مريضيم اين بود كه مامان نرفت سر كار و من پيشش موندم.

البته مريضي باعث نميشه كه وقت هايي كه يه ذره حالم بهتره شيطوني نكنم. من الان كلا قل ميخورم و تو خونه واسه خودم ميچرخم. ديگه واسه اين ور اون ور رفتن محتاج كسي نيستم. جديدا هم يه جاي خوب پيدا كردم كه تا حالا منو نبرده بودن: زير مبل

امان از دست اين مادر و پدرهاي امروزيِ مكتب رفته

سلام

من اومدم كه از دست ماماني و بابايي اينجا گله كنم.

آخه همه ني ني ها مامان دارند ما هم مامان داريم. ني ني ها ماماناشون همه چي ميدن بخورند اما مامان من نه، مثلا يكي ميگفت يه ني ني كه از من كوچيكتره مامانش براش تو آب گوشت نون تيريت ميكرده و اون هم همشو ميخورده خوش به حالش. اما ماماني حتي گوشت كوبيده آب گوشت رو هم نمي ده من بخورم. من همش بايد سوپ و فرني بخورم اما خودش همه چيز ميخوره.

(اين يه عكس از منه كه وقتي غذا خوردم مثل هميشه سرم و موهام رو با دستهام نوازش كردم)

ادامه نوشته